
بهترین دوست اون دوستی كه بتونی باهاش روی یك سكو ساكت بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس كنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی. ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمیدونیم، ولی در عین حال تا وقتی كه چیزی رو دوباره بدست نیاریم، نمیدونیم چیزی را از دست دادیم. اینكه تمام عشقت رو به كسی بدی، تضمینی بر این نیست كه اون هم همین كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر باش تا اینكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اینطور نشد، خوشحال باش كه توی دل تو رشد كرده. در یك دقیقه میشه یك نفر رو خرد كرد، در یك ساعت میشه كسی را دوست داشت و در یك روز میشه عاشق شد ولی یك عمر طول میكشه تا كسی رو فراموش كرد. دنبال نگاهها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون كمكم افول میكنه دنبال كسی برو كه باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یك لبخند میشه یه روز تیره را روشن كرد. كسی را پیدا كن كه تو را شاد كنه. دقایقی توی زندگی هستن كه دلت برای كسی اونقدر تنگ میشه كه میخوای اونو را از رویات بیرون بكشی و توی دنیای واقعی بغلش كنی. رویایی رو ببین كه میخوای. جایی برو كه دوست داری. چیزی باش كه میخوای باشی. چون فقط یك جون داری و یك شانس برای اینكه هر چی دوست داری انجام بدی. آرزو میكنم به اندازه كافی شادی داشته باشی تا خوش باشی، به اندازه كافی بكوشی تا قوی باشی، به اندازه كافی اندوه داشته باشی تا یك انسان باقی بمونی و به اندازه كافی امید تا خوشحال بمونی. همیشه خودتو جای دیگران بگذار، اگر حس میكنی چیزی ناراحتت میكنه، احتمالاً دیگران را آزار میده. شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو ندارن، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن. شادی برای اونایی كه گریه میكنن و یا صدمه میبینن زنده است. برای اونایی كه دنبالش میگردن و اونایی كه امتحانش كردن. چون فقط اینها هستن كه اهمیت دیگران رو تو زندگیشون میفهمن. عشق با یك لبخند شروع میشه، با یك بوسه رشد میكنه و با یك اشك تموم میشه. روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده، شكل میگیره. نمیشه تا وقتی كه دردها و رنجها را دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری. وقتی به دنیا اومدی، تو تنها كسی بودی كه گریه میكردی و بقیه میخندیدن. سعی كن یه جوری زندگی كنی كه وقتی رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه كنن. لطفاً این متن رو به اونایی كه براتون ارزش دارن بفرستین. برای اونایی كه زندگی شما رو لمس كردن. اونایی كه وقتی احتیاج داشتین، باعث شدن بخندین. اونایی كه باعث شدن وقتی ناراحت بودین، سمت روشن واقعیتها رو ببینین. اونایی كه شما میخواید بدونن كه شما قدر دوستی با اونا رو میدونین. اگه این كار را نكنین، خوب براتون اتفاقی بدی نمیافته ولی تنها شانس روشن كردن روز یك دوست با یك نامه رو از خودتون گرفتی

دل يك روح ترك خورده دنبال تو مي ايد يك قاصد تن خسته از بال تو مي ايد يك جسم پر ازغوغا يك روح قفس ديده يك ميوه تن شسته از كال تو مي ايد تو عاشق ما هرگز،ما لايق تو هرگز اين راز رقم خورده از فال تو مي ايد يك شاعر دل خسته در گوش پرستو گفت اين لام پر از غوغا از دال تو مي ايد اين روح زمين خورده از خاطره اي خاكي اين شعر پر از باران از حال تو مي ايد يادت نرود اما تا رويش شعري نو يك شعر ترك خورده دنبال تو مي ايد
--------------------------------------------------------------------
دل ندارد هر که او را درد نیست
و آنکه خود دردی ندارد مرد نیست
نزد بی دردان مگو زنهار درد
دشمن است آن دوست کو همدرد نیست
با لب و رخسار و چشم مست یار
حاجت جام و شراب و ورد نیست
--------------------------------------------------------------------
بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین
To fall in love
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a vacation
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
--------------------------------------------------------------------
خیلی زیبا بود. زیبایی اش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد. آنقدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم. چشم هایش آیینه زندگی بود. سرشار از صداقت و یکرنگی.
احساس می کردم که او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد. احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در حال گردش و تکاپو هستند. روح بزرگ و خدایی اش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من،بلکه همه اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد. فقط کافی بود لبخند بزند. اگر به خودش ایمان پیدا می کرد،می توانست حتی کوه ها را هم جابجا کند.
در مقابل ایمان و اراده او هر کاری شدنی بود. همه جنبه های او برایم دوست داشتنی بود.آنقدر در کنار او بودن برایم لذت بخش بود که تمام غم و غصه هایم را فراموش می کردم. در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها و غصه های بزرگ هم می توانست مثل یک امتحان کوچک و ساده زندگی باشد.اصلا ارزش او بیش از این بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی روزمره ام غم انگیز کنم.
آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه اطرافیان باشد. روح یگانه و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی در این دنیا نمایان شده بود. به نظر من او ارزشمندترین کسی است که هر روز در آیینه نصب شده به دیوار اتاقم می بینم. آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع در آیینه نگاه می کنم با چشم هایش به من سلام می کند.
دوستت دارم ای فرشته زمینی
اگر عاشق نیستی،پس که هستی؟! لااقل عاشق خودت باش...
--------------------------------------------------------------------
حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت
خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخهای باشد ز لوح خال هندویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بیحاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت
--------------------------------------------------------------------
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
که هم ناديده میبينی و هم ننوشته میخوانی
ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق
نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانی
بيفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشانی
ملک در سجده آدم زمين بوس تو نيت کرد
که در حسن تو لطفی ديد بيش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانان است
مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانی
دريغا عيش شبگيری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
ملول از همرهان بودن طريق کاردانی نيست
بکش دشواری منزل به ياد عهد آسانی
خيال چنبر زلفش فريبت میدهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی
--------------------------------------------------------------------
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
دل بیمار شد از دست، رفیقان مددی
تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم
آنکه بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت
بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم
خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست
تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم
مدد از خاطر رندان طلب ای دل ورنه
کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم
سایه ی طایر کم حوصله کاری نکند
طلب از سایه ی میمون همایی بکنیم
دلم از پرده بشد حافظ خوش گوی کجاست
تا به قول و غزلش ساز و نوایی بکنیم
--------------------------------------------------------------------
میونه خواب و بیداری تو رو میدیدم انگاری
به من گفتی نشو عاشق که عشق داره گرفتاری
گذاشتی سر روی شونم به من گفتی نمی دونم
چگونه میشه عاشق شد تو این دنیای بیزاری؟!
نشو عاشق! نباش عاشق! نگو حتی دوستم داری!
ولی بی عشق چه خواهی کرد؟!
من که قصه ی عشقمو با توتوی زندگی دیدم
هوای قلبمو با تو هوای بندگی دیدم
نپرسیدم نترسیدم منی که عاشقت بودم،
چرا گفتی که خواب عشقمو رو سادگی دیدم؟!
چرا عاشق ترین بودم تورو عاشق نمی دیدم؟!
عجب خواب پریشونی تو رویای تو می دیدم
که حتی آرزو کردم، تو رو هرگز نمی دیدم
نشو عاشق...
نباش عاشق...میونه خواب و بیداری تو رو میدیدم انگاری
به من گفتی نشو عاشق که عشق داره گرفتاری
گذاشتی سر روی شونم به من گفتی نمی دونم
چگونه میشه عاشق شد تو این دنیای بیزاری؟!
نشو عاشق! نباش عاشق! نگو حتی دوستم داری!
ولی بی عشق چه خواهی کرد؟!
من که قصه ی عشقمو با توتوی زندگی دیدم
هوای قلبمو با تو هوای بندگی دیدم
نپرسیدم نترسیدم منی که عاشقت بودم،
چرا گفتی که خواب عشقمو رو سادگی دیدم؟!
چرا عاشق ترین بودم تورو عاشق نمی دیدم؟!
عجب خواب پریشونی تو رویای تو می دیدم
که حتی آرزو کردم، تو رو هرگز نمی دیدم
نشو عاشق...
نباش عاشق...
ولی بی عشق چه خواهی کرد؟!

واژه واژه، سطر سطر، صفحه صفحه، فصل فصل، گیسوان من سفید می شوند همچنان که سطر سطر صفحه های دفترم سیاه می شوند خواستی که با تمام حوصله تارهای روشن و سفید را رشته رشته بشمری گفتمت که دست های مهربانی ات در ابتدای راه خسته می شود گفتمت که راه دیگری انتخاب کن! دفتر مرا ورق بزن نقطه نقطه حرف حرف واژه واژه سطر سطر شعرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن
--------------------------------------------------------------------
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی، ترا با
لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ
آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای
در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید،
با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
و را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس غروبِ
ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا، تا کی، برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو
تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو
هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آن که می دانم تو هرگزیاد من را
با عبورخود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم.
--------------------------------------------------------------------
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
محمد علی بهمنی
--------------------------------------------------------------------
هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد ...
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد ...
مهدی اخوان ثالث

تو كاري به باران نداري
چه ببارد چه نبارد
چيزي از من به ياد نميآري
من اما هزاري هم كه از يادت ببرم
وقتي كه ببارد
حس مي كنم همين دور و برهايي ...
--------------------------------------------------------------------
بزن باران برای من
برای اشکهای همچو بارانم
برای قلب رنجورم
برای جسم بیمارم
برای قصه ی راهم
برای عشق و ایمانم
آه ای باران ببار
بر سر دختر تنها
مانده ام !
گناهم چیست جز خون دل خوردن
به درد آشنا مردن
و من حیران از دوران
کجا شد عهد ما یاران ؟
کجا شد یار غمخواران ؟
کجا شد مونس دل ها ؟
کجا شد نم نم باران ؟
زمانی یار هم بودیم
چه بسیار ره پیموده، همراه هم بودیم
چه شبهایی که ما غمخوار هم بودم
و اینک ...
نیست آن شبها و آن راهها
نه یار هم نه غمخوار و نه همراهیم
من و تو عمق یک رازیم
سزاواریم به این دوری
سزواریم به این دوری و رنجوری
من و تو درد یک جانیم
من و تو مست یک جامیم
من و تو عشق هم بودیم
گمانم جان هم بودیم
تو را من می پرستیدم نه مانند خدا، کمتر
بسیار کمتر زان خدای مهربان، آن خالق یکتا
ولی من روح خود را در تو می دمیدم
تو ایمان من و عشق من و درمان دردم بودی و افسوس!
...
هوا تاریک و شب غوغای بی خواب است
زمین سرد است و شمع بی تابِ بی تاب است
دلم تنگ است از این اشکها
زمان قهر است با نجما
زمان کوتاه و عمر کوتاهتر
شب کوتاه و غم کوتاه
چشم بر چشمان مهتاب دوخته
عشق من از هر زمان افروخته
نیستی تا سر به روی شانه هایت
زار همچون ابر گریَم
نیستی تا دست سردم را پناه باشی
نگاه خسته ام را بلکه جان باشی
تو رفتی و زمان ایستاده پا بر جا
و شعر، خشکیده بر قافیه ای بی جا
زمان تنگ است و غم افزون بر دوری
نمی آیی سزاوارم به این دوری
زمان کوتاه و عمر کوتاه
شب کوتاه و غم کوتاه ...
--------------------------------------------------------------------
آسمانش را تنگ گرفته در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش.
باغ بی برگی، روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش.
ساز او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانی است.
ور جز اینش جامه ای باید،
بافته بس شعله زر تارپودش باد.
گو بروید یا نروید هرچه در هر جا که خواهد،
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان، چشم در راه بهاری نیست.
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان در میوه های سر به گرونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز.
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها، پاييز

با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویائی
دخترك افسانه میخواند
نیمه شب در كنج تنهائی:
بیگمان روزی ز راهی دور
میرسد شهزادهای مغرور
میخورد بر سنگفرش كوچههای شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
میدرخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش.
تار و پود جامهاش از زر
سینهاش پنهان بزیر رشتههائی از در و گوهر
میكشاند هر زمان همراه خود سوئی
باد...... پرهای كلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته میگویند
«آه ... او با این غرور و شوكت و نیرو»
« در جهان یكتاست »
« بیگمان شهزادهای والاست»
دختران سر میكشند از پشت روزنها
گونههاشان آتشین از شرم این دیدار
سینهها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق یك پندار
« شاید او خواهان من باشد »
لیك گوئی دیدة شهزادة زیبا
دیدة مشتاق آنان را نمیبیند
او از این گلزار عطرآگین
برگ سبزی هم نمیچیند
همچنان آرام و بی تشویش
میرود شادان براه خویش
میخورد بر سنگفرش كوچههای شهر
ضربة سم ستور باد پیمایش
مقصد او ..... خانة دلدار زیبایش
مردمان از یكدیگر آهسته میپرسند
«كیست پس این دختر خوشبخت؟ »
ناگهان در خانه میپیچد صدای در
سوی در گویی زشادی میگشایم پر
اوست ... آری ... اوست
« آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤیائی
نیمه شبها خواب میدیدم كه میآیی»
زیر لب چون كودكی آهسته میخندد
با نگاهی گرم و شوقآلود
بر نگاهم راه میبندد
«ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی
ای نگاهت بادهای در جام مینائی
آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لالة خوشرنگ صحرائی
ره، بسی دور است
لیك در پایان این ره... قصر پر نورست»
مینهم پا بر ركاب مركبش خاموش
میخزم در سایة آن سینه و آغوش
میشوم مدهوش
بازهم آرام و بی تشویش
میخورد بر سنگفرش كوچههای شهر
ضربة سم ستور باد پیمایش
میدرخشد شعلة خورشید
بر فراز تاج زیبایش
میكشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیدة حیران
زیر لب آهسته میگویند
« دختر خوشبخت!... »
« دختر خوشبخت!... »
« دختر خوشبخت!... »
--------------------------------------------------------------------
به پایان رسیدیم اما / نکردیم آغاز / فرو ریخت پرها / نکردیم پرواز / ببخشای / ای روشن عشق بر ما / ببخشای / ببخشای اگر صبح را / ما به مهمانی کوچه / دعوت نکردیم / ببخشای ما را / اگر روی پیراهن ما / نشان عبور سحر نیست ؟ / ببخشای ما را / اگر از حضور فلق / روی فرق صنوبر / خبر نیست (شفیعی کدکنی)
--------------------------------------------------------------------
تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول
كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي
بروي يكدگر ويرانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
كه در همسايه صدها گرسنه، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم
نخستين نعره مستانه را اموش آندم
بر لب پيمانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
كه ميديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را
واژگون، مستانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
نه طاعت ميپذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها نيز كرده
پارع پاره در كف زاهد نمايان
سبحه صد دانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي نازآفرين را كو بكو
آواره و ديوانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را
پروانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي
تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد
گردش اين چرخ را
وارونه بي صبرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
كه ميديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش
بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري
در اين دنياي پر افسانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و، تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم
يكنفس كي عادلانه سازشي
با جاهل و فرزانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد!
عجب صبري خدا دارد!
--------------------------------------------------------------------
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خدا وندا...!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر به تن داري
براي لقمه ي ناني، غرورت را به زير پاي نامردان فرو ريزي
زمين و آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟
خدا وندا...!
اگر با مردم آميزي، شتابان در پي روزي، ز پيشاني عرق ريزي
شب آزرده و دل خسته، تهي دست و زبان بسته، به سوي خانه باز آيي
زمين آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟
خدا وندا...!
اگر در ظهر گرماگير تابستان، تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري
لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکه اي اين سو و آن سو در روان باشد
و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمين و آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت،
از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است ...
خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را...!
تو خود سلطان تبعيضي
تو خود يک فتنه انگيزي
اگر در روز خلقت مست نمي کردي
يکي را همچون من بدبخت
يکي را بي دليل آقا نمي کردي
جهاني را چنين غوغا نمي کردي
دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد
دگر آهم نمي گيرد
دگر اين سازها شادم نمي سازد
دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد
دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد
نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد
نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد.
اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد
براي نا مرادي هاي دل باشد
خدايا گنبد صياد يعني چه ؟
فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟
اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟
به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد
که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم
خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!
شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!
بگوييد تا بفهمم
چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد
چرا او اين چنين کور و کر و لال است
و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي
و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده مي گويم
خدا هرگز نمي باشد
من امشب ناله ني را خدا دانم
من امشب ساغر مي را خدا دانم
خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد
خداي من شراب خون رنگ مي باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هيچ است.
خدا پوچ است.
خدا جسمي است بي معني
خدا يک لفظ شيرين است
خدا رويايي رنگين است
شب است و ماه ميرقصد
ستاره نقره مي پاشد
و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد
من اما سرد و خاموشم!
من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم
اگر حق است زدم زير خدايي... !!!
عجب بي پرده امشب من سخن گفتم
خداوندا...!
اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم
ولي نه؟!
چرا من روسيه باشم؟
چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟
خداوندا...!
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي
تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند
ولي من با دو چشم خويشتن ديدم
كه نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند
خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را.
خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرمايد، تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی کرد، ولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد، برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام ميگيرد، نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد، قدم ها در بستر فحشا می لغزد
پس... قولت!
اگر مردانگي اين است
به نامردي نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم ...!
--------------------------------------------------------------------
در سراشیبی تقدیر نام مرا با نام تو تشنه کرده اند و رفتنت را بر دلم داغ نهاده اند دریغ از دریایی که در چشمهایت نشسته است بی آنکه بخواهد آیینه ها را آبی ببیند یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب که تکرار آبی ترین زلال ها در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت تو را تداعی می کند

خدایا قصه ی عشق را برایم، باز و باز و باز بگو
برایم از دلش، برایش از دلم،
از دلی که در تپش ها گم شده و بی نهایت می زند...
بر دلش از درد من الهام کن،
کاش به دیدارم بیاید باز او...!
قصه ی او را برای من بگو
قصه ی من را برایش باز گو
من نگویم کاش و کاش و کاش وکاش ....
چون به دیدارم می آید باز او!...
--------------------------------------------------------------------
تا بی کرانی های عشق او سفر خواهم کرد.
چو در آغوش گرم و دلنواز خالقم، پـُر شدم از عشق ناب بهترین مخلوق او!
آنچنان آید، بزرگ و با جلال!
تابکارد بر دلم از عشق نابش یک نهال!
عاشقی من را مصمم کرده است...
ولی با این حال کمی ترس آور است، و تسلط ناپذیر...
تا توانم بنگرم در چشم الماس گونه اش!
تا توان درک بوسه های بی وقفه ی احساس گونه اش!
نمی دانم اینهمه شعر من است یا شعر او؟!
نمی دانم که نامم هست در احساس او؟
من نمی دانم جواب این سوال و آن سوال، ولی می دانم که من یک عاشقم،
ولی می دانم که من یک عاشقم!...
--------------------------------------------------------------------
ما عاشق هم بودیم حسی که یه عادت نیست
از من که گذشت اما این رسم رفاقت نیست
اینکه منو از قلبت بی واهمه می گیری
اینکه منو می بازی دنبال کسی میری
وقتی همه ی دنیات تنهاییو غربت بود
وقتی همه جا با تو احساس یه وحشت بود
کی با همه ی قلبش بغض شبتو واکرد؟
کی حال تورو فهمید؟کی باتو مدارا کرد؟
باشه برو حرفی نیست من از همه دلگیرم
حالا که دلت رفته دستاتو نمی گیرم
ما هردو برای هم هرثانیه کم بودیم
کی جز تو نمیدونه ما عاشق هم بودیم!
--------------------------------------------------------------------
چه لذتی دارد خوردن میوه ممنوعه ...
رهایی ...
و فکر نکردن به هیچ فردایی.

این عشق تو چرا کم نمی شــود
وین سینه خالی از غم نمی شود
دوای دردهـــای مـن تـــو بـوده ای
چــرا نـگاه تـــو مرهـــم نمی شود
تـمـــــام دل مـــــرا ســــــروده ای
ســـرود تـــو تمـام هـم نمی شود
آوارگــــی خســته می کنـد مـرا
خستــگی دلیـل خوابم نمی شود
عشـــق تــو وابـستـه می کند مرا
و ایــــن طنــاب چــاهم نمی شود
کجاست خنده های مه گرفته ات
کـه ابـر، عـابر سرابـم نمی شود
کجاست دستهای تب گرفتــه ات
کــه رهنــمای راهــــم نمی شود
من از غریـب زادگــی دلـم گرفــت
چــــــرا تمــام، غربتـم نمی شود
من از کـویر مانــدگی دلـم گرفــت
چــــــرا وقـــت رفتنـــم نمی شود
--------------------------------------------------------------------
دلي كه از بي كسي غمگين است،
هر كسي را مي تواند تحمل كند.
هيچ كس بد نيست.
دلي كه در بي اويي مانده است،
برق هر نگاهي جانش را مي خراشد.
لبخند ها زهر آگين،
دهان ها حفره هاي وقيح آزار دهنده ،تسليت ها خفقان آور،
لذت ها دروغ هايي فريبنده،
زيبايي ها حيله هاي اغفال،
افق ها حصار هاي عبوس زندان،
درختان، هر ك قامت دشنامي،
ابر ها هر پاره سايه ي نفريني،
مهتاب سرد و آفتاب رسوايي
و روز، برص گرفته ي وقيحي كه او را
بر سر كوچه و بازار بيگانگان مي گرداند.
و شب، گر آدم خواري كه در پناهگاه دردمندش
او را مي جويد تا فرو بلعد.
و طبيعت نه ديگر هيچستاني سرد و گنگ
كه دوزخي در گرفته از حريق و دريايي مواج از آتش هاي عذاب ...
كه هر چهره اي، نگاهي، طرح اندامي، طنيني، رنگي
در نگاه هاي او فرياد مي كشد كه او نيست!
--------------------------------------------------------------------
اول از همه برایت آرزو مىکنم
كه عاشق شوى، و اگر هستى،
کسى هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست،
تنهاییت کوتاه باشد، و پس از تنهاییت،
نفرت از کسى نیابى،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید
اما اگر پیش آمد،
بدانى چگونه به دور از ناامیدى زندگى کنى،
برایت همچنان آروز دارم دوستانى داشته باشى،
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخى نادوست و برخى دوستدار
که دست کم یکى در میانشان بىتردید مورد اعتمادت باشند.
و چون زندگى بدین گونه است،
برایت آروزمندم که
دشمن نیز داشته باشى نه کم و نه زیاد
درست به اندازه،
تا گاهى باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم یکى از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خود غره نشوى.
و نیز آروزمندم مفید فایده باشى،
نه خیلى بیخاصیت
تا در لحظات سخت،
وقتى دیگر چیزى باقى نمانده است،
همین مفید بودن کافى باشد
تا تو را سرپا نگاه دارد.
همچنین برایت آروزمندم صبور باشى،
نه با کسانى که اشتباهات کوچک مىکنند
چون این کار سادهاى است،
بلکه با کسانى که
اشتباهات بزرگ و جبرانناپذیر مىکنند
و با کاربرد درست صبوریت
براى دیگران نمونه شوى.
و امیدوارم اگر جوان هستى،
خیلى به تعجیل، رسیده نشوى
و اگر رسیدهاى،
به جوان نمائى اصرار نورزى،
و اگر پیرى،
تسلیم ناامیدى نشوى
چرا که هر سنى
خوشى و ناخوشى خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم
سگى را نوازش کنى،
به پرندهاى دانه بدهى
و به آواز یک
سهره گوش کنى،
وقتى که آواى سحرگاهیش را سر مىدهد
چرا که به این طریق،
احساس زیبایى خواهى یافت
به رایگان
امیدوارم که
دانهاى هم بر خاک بفشانى
هر چند خرد بوده باشد
و با روییدنش همراه شوى،
تا دریابى
در یک درخت چقدر زندگى وجود دارد.
به علاوه امیدوارم
پول داشته باشى،
زیرا در عمل به آن نیازمندى
و سالى یکبار پولت را جلو رویت بگذار و بگویى:
«این مال من است»،
فقط براى اینکه:
روشن کنى کدامتان ارباب دیگرى است!

اي به داد من رسيده، تو روزاي خود شكستن
اي چراغ مهربوني، تو شباي وحشت من
اي تبلور حقيقت، توي لحظه هاي ترديد
تو منو از شب گرفتي، تو منو دادي به خورشيد
اگه باشي يا نباشي، براي من تكيه گاهي
براي من كه غريبم، تو رفيقي جون پناهي
ناجي عاطفه ي من، شعرم از تو جون گرفته
رگ خشك بودن من، از تن تو خون گرفته
اگه مديون تو باشم، اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره، كه منو دادي نشونم
وقتي شب، شب سفر بود، توي كوچه هاي وحشت
وقت هر سايه كسي بود، واسه بردنم به ظلمت
وقتي هر ثانيه ي شب، تپش هراس من بود
وقتي زخم خنجر دوست، بهترين لباس من بود
تو با دست مهربوني، به تنم مرهم كشيدي
برام از روشني گفتي، پرده ي شبو دريدي
ياور هميشه مؤمن، تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوري، براي من شده عادت
اي طلوع اولين دوست، اي رفيق آخر من
به سلامت، سفرت خوش، اي يگانه ياور من
مقصدت هر جا كه باشه، هر جاي دنيا كه باشي
اونور مرز شقايق، پشت لحظه ها كه باشي
خاطرت باشه كه قلبت، سپر بلاي من بود
تنها دست تو رفيق، دست بي رياي من بود

بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران كه صحرا لاله گون است
بزن باران كه به چشمان ياران
جهان تاريك و دريا واژگون است
بزن باران كه به چشمان ياران
جهان تاريك و دريا واژگون است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران كه صحرا لاله گون است
بزن باران كه دين را دام كردند
شكار خلق و صيد خام كردند
بزن باران خدا بازيچه اي شد
كه با آن كسب ننگ و نام كردند
بزن باران به نام هرچه خوبيست
به زير آوار گاه پايكوبيست
مزار تشنه جويباران پر از سنگ
بزن باران كه وقت لاي روبيست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران كه صحرا لاله گون است
بزن باران و شادي بخش جان را
بباران شوق و شيرين كن زمان را
به بام غرقه در خون ديارم
به پا كن پرچم رنگين كمان را
بزن باران كه بيصبرند ياران
نمان خاموش! گريان شو! بباران!
بزن باران بشوي آلودگي را
ز دامان بلند روزگاران
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران كه صحرا لاله گون است
بزن باران كه دين را دام كردند
شكار خلق و صيد خام كردند
بزن باران خدا بازيچه اي شد
كه با آن كسب ننگ و نام كردند

عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي،
دوست داشتن پيوندي خودآگاه واز روي بصيرت روشن و زلال.
عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هرجا كه روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج ميگيرد.
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر ميگذارد،
دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميكند.
عشق طوفاني ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني “فهميدن و انديشيدن “نيست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن رااززمين ميكند و باخود به قله ي بلند اشراق ميبرد.
عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند،
دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.
عشق يك فريب بزرگ و قوي است،
دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي، بي انتها و مطلق.
عشق در دريا غرق شدن است،
دوست داشتن در دريا شنا كردن.
عشق بينايي را ميگيرد،
دوست داشتن بينايي ميدهد.
عشق خشن است و شديد و ناپايدار،
دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار.
عشق همواره با شك آلوده است،
دوست داشتن سرا پا يقين است و شك ناپذير.
ازعشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر ميشويم،
از دوست داشتن هرچه بيشتر ،تشنه تر.
عشق نيرويي است در عاشق،كه او را به معشوق ميكشاند،
دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، كه دوست را به دوست مي برد.
عشق تملك معشوق است،
دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد وميخواهد كه همه ي دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند.
در عشق رقيب منفور است،
در دوست داشتن است كه: “هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند” كه حسد شاخصه ي عشق است.
عشق معشوق را طعمه ي خويش ميبيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور ميگردد
دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است و از جنس اين عالم نيست.”
دكتر علي شريعتي
--------------------------------------------------------------------
یک عمر ز کودکی به استاد شدیم
یک عمر ز استادی خود شاد شدیم
افسوس ندانیم که ما را چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم
--------------------------------------------------------------------
هر که خوبی کرد زجرش میدهند
هر که زشتی کرد اجرش میدهند
باستان کاران تبانی کرده اند
عشق را هم باستانی کرده اند
هرچه انسانها طلایی تر شدند
عشق ها هم مومیایی تر شدند
اندک اندک عشق بازان کم شدند
نسلی از بیگانگان آدم شدند
--------------------------------------------------------------------
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
دنيا بيستون است اما فرهاد ندارد، و آن تيشه هزار سال است كه در شكاف كوه افتاده است ...!
مردم مي آيند و مي روند اما كسي سراغ آن تيشه را نمي گيرد
ديگر كسي نقشي بر اين سينه سخت و ستبر نمي زند …
دنيا بيستون است و روي هر ستونش ، عفريت فرهاد كش نشسته است!
هر روز پائين مي آيد و در گوشت نجوا مي كند كه شيرين دوستت ندارد …
و جهان تلخ مي شود
--------------------------------------------------------------------
من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم كه از من عاشقتر باشد و از من براي تو مهربانتر ...
من تو را به كسي هديه مي دهم كه صداي تو را از هزار فرسخ راه دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در هزار همهمه ي دنيا يكه و تنها بشناسد ...
من تو را سخاوتمندانه به كسي مي دهم كه راز آفتابگردان و تمام سخاوتهاي عاشقانه ي اين گل معصوم را بداند و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي كوچك، برايش يك خاطره ي مشترك باشد ...
او بايد از رنگين كمان چشمان توتشخيص بدهد كه امروز هواي دلت آفتابيست يا آن دلي كه من برايش مي ميرم، سرد و بارانيست ...
اي بهانه ي زنده
--------------------------------------------------------------------
دوست دارم بـروم سر بـه سرم نگـذاریـد
گـریـه ام را بـه حـساب سـفـرم نگـذاریـد
دوست دارم که بـه پـابـوسی باران بـروم
آسمـان گـفـتـه که پـا روی پـرم نگـذاریـد
این قَـدَر آینـه ها را بـه رُخ مـن نکـشـیـد
این قَـدَر داغ جنـون بـر جگـرم نگــذاریـد
چشـمی آبی تـر از آیـینه گــرفـتـارم کــرد
بس کنید، این همه دل، دوروبرم نگذارید
آخرین حرف من این است: زمینی نشوید
فـقـط از حـال زمیـن، بی خـبـرم نگـذاریـد
(ناصر حامدی)
Do u Remember??
When U Were 15 Yrs Old, I Said I Love U...
U Blushed... U Look Down and Smile
When U Were 25 Yrs Old, I Said I Love U...
U Prepare Breakfast And Serve It In Front Of Me And Kiss My Forehead
And Said: "U Better Be Quick, Is's Gonna Be Late.."
When U Were 50 Yrs Old, I Said I Love U...
U Were Knitting And U Laugh At Me
When U Were 60 Yrs Old, I Said I Love U...
U Smile at Me
When U Were 80 Yrs Old, U Said U Love Me!
I Didn't Say Anything But Cried...
That Day Must Be The Happiest Day Of My Life!
Because U Said U Love Me!!!
to tell someone how much you love,
how much you care.
Because when they’re gone,
no matter how loud you shout and cry,
they won’t hear you anymore
به خاطر می آوری؟؟؟
وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم... صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم...
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی.. پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی.. داره دیرت می شه.
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری. بعد از کارت زود بیا خونه
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم، تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی ..
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نکاه کردی و خندیدی
وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی ...
وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود ..
وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری ..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید
--------------------------------------------------------------------
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان كرده بید وحشی باران
یا نه دریاییست گویی واژگونه بر فراز شهر،
شهر سوگواران
هر زمانی كه فرو میبارد از حد بیش
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر با تشویش
رنگ این شبهای وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران
چشمها و چشمهها خشكند، روشنیها محو
در تاریكی دلتنگ، همچنانكه نامها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران ای امید جان بیداران
بر پلیدیها كه ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟
فریدون مشیری
--------------------------------------------------------------------
زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.
اگر زندگی خدا نیست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگی شعر نیست پس چرا هوهوی بادش یاهوی رند خرابات است؟!
اگر زندگی مهر نیست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
اگر زندگی عشق نیست پس چرا ستاره ها باز چشمك می زنند؟!
اگر زندگی بوسه نیست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
اگر زندگی آغوش نیست پس چرا نسیم در تن برگ این گونه می پیچد؟!
اگر زندگی آهنگ نیست پس چرا صدای جغد و كلاغش نوای پائیز و خرابه دارد؟!
اگر زندگی شور نیست پس چرا شبهایش اینقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگی سوز نیست پس چرا شمع باید بسوز و بسازد و بگرید و بخندد؟!
اگر زندگی ناز نیست پس چرا مَهْوشانی كه هَوی مهتابند اینقدر كرشمه دارند؟!
اگر زندگی ساز نیست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب می نوازند؟!
اگر زندگی بهار نیست پس چرا صدای پرندگان را در برگ ریز خزان هم می شود شنید؟!
اگر زندگی آبی نیست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دریا و آسمان دارد؟!
اگر زندگی ساده نیست پس چرا همه در خواب اینقدر بی نقشند؟!
اگر زندگی رقص نیست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را می رقصند؟!
اگر زندگی صبح نیست پس چرا هر طلوع زندگی آغاز می شود؟!
اگر زندگی چشم نیست پس چرا نور اینقدر می رقصد؟!
اگر زندگی كام نیست پس چرا عسل اینقدر شیرین است؟!
اگر زندگی حال نیست پس چرا غروب اصلا خواستنی نیست؟!
اگر زندگی رود نیست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!
اگر زندگی جوی نیست پس چرا زمزمه اش اینقدر شنیدنی است؟!
اگر زندگی گل نیست پس چرا اشكِ گل، آئین عزا است؟!
اگر زندگی رنگ نیست پس چرا خاكستری، تنها، رنگ خاكستر است؟!
اگر زندگی مست نیست پس چرا اینقدر پاسبان بر هر كوی و برزن است؟!
اگر زندگی اشك نیست پس چرا آسمان كه می گرید زمین می خندد؟!
اگر زندگی صفا نیست پس چرا بی صفا زندگی نیست؟!
اگر زندگی لرز نیست پس چرا اینقدر ماه در بركه می لرزد؟!
اگر زندگی خوب نیست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
اگر زندگی زنده نیست پس چرا بوته رز همیشه گل می كند؟!
اگر زندگی صاف نیست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
اگر زندگی شراب نیست پس چرا این همه مست، زنده اند؟!
اگر زندگی خواب نیست پس چرا مرگ، مردمان را بیدار می كند؟!
اگر زندگی نوش نیست پس چرا نیش اینقدر سوز دارد؟!
اگر زندگی شاد نیست پس چرا حیوان نمی خندد؟!
اگر زندگی گنج نیست پس چرا مردن اینقدر سخت است؟!
اگر زندگی نیایش نیست پس چرا بی نیایش كسی زنده نیست؟!
اگر زندگی جاده نیست پس چرا مرده ها در حاشیه دفنند؟!
اگر زندگی ماه نیست پس چرا بی ماه، ماه و سالی نیست؟!
اگر زندگی روز نیست پس چرا هر روز زندگی نو می شود؟!
اگر زندگی وفا نیست پس چرا هیچ كس بی وفا شِكَّرین نیست؟!
اگر زندگی سخا نیست پس چرا آسمان كه می بارد زمین می روید؟!
اگر زندگی لطیف نیست پس چرا خار، سبز و خشكش یكی است؟!
اگر زندگی دل آویز نیست پس چرا دل، به غیر او آویز نیست؟!
اگر زندگی طروات نیست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار می نهند؟!
اگر زندگی زیبا نیست پس چرا مرده ها اینقدر زشتند؟!
اگر زندگی لبخند نیست پس چرا به وقت مرگ لبخند نیست؟!
اگر زندگی نور نیست پس چرا شبهای سیاهش انگار زندگی نیست؟!
اگر زندگی جور نیست پس چرا "هر روز دریغ از دیروز" دروغ نیست؟!
اگر زندگی زندگی نیست پس چرا هیچ چیز در توصیف زندگی بهتر از زندگی نیست؟!
آری، زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و نور و جور و در آخر زندگی زندگی است.
چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری
چه بی تابانه تو را طلب می کنم
بر پشت ِ سمندی
گویی
نو زین
که قرارش نیست
و فاصله
تجربه یی بیهوده است
بوی پیرهنت
این جا
و اکنون ـ
کوه ها در فاصله
سردند
دست
در کوچه و بستر
حضور مانوس ِ دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یأس را
رج می زند
بی نجوای ِ انگشتانت
فقط
و جهان از هر سلامی خالی است
--------------------------------------------------------------------
سالها پیش که کودک بودم سر هر کوچه کسی بود که چینی را بند میزد با عشق، و من آن روز به خود می گفتم آخه این هم شد کار؟ ولی امروز که دیگر اثری از او نیست نقش یک دل که روی چینی است ترکی دارد و من در به در، کوی به کوی در پی بند زنی می گردم
--------------------------------------------------------------------
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل میخندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
--------------------------------------------------------------------
چه كسي تاكنون دانسته است كه بزرگ كدام است و كوچك كدام؟ چه كس در جُستن بزرگي خوش بخت بوده است؟ تنها يك ديوانه: بخت يار ديوانگان است! نيچه
--------------------------------------------------------------------
شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟ خيلي سخته آدم كسي رو نداشته باشه...
دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه...
نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ...
نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...
تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ...
اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...
خيري از اسمون هم نديده
مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟!
بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...
خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله...
خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!
خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده ...
خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا ...
پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟!

به تماشا مي نشينند. اين بهار و اين جلوه الهي را صميمانه تهنيت گفته برايتان آرزوي موفقيت دارم. و باز به رسم مهرباني طبيعت هزاران گل ياس تقديم به نگاه پاكتان و دستان پر از مهر و تلاش گرتان كه همچون چشمه اي زلال از ميان سنگ هاي سخت ره مي جويد و به سوي آينده ميرود. دستانتان پر محبت، دلتان مملو ار عيار دوستي وذخيره تلاشتان بي انتها
حلول سال نو و فرارسيدن عيد نوروز را خدمت يكايك دوستان عزيزم تبريك عرض مينمايم و اميدوارم سال جديد سالي سرشار از سلامتي و شادي و موفقيت براي يكايك شما عزيزان بوده و هميشه در سال جديد سفره هايتان پر نعمت، تنتان سالم، دلتان شاد و لبتان خندان باشد

خداوندا
دستانم خالي اند
و دلم غرق در آرزو ها
يا دستانم را توانا كن
يا دلم را از آرزو هاي دست نيافتني
خالي كن
--------------------------------------------------------------------
خیلی چیزها هست که نمی بینم!
خیلی چیزها هست که درست نمی فهمم!
خیلی چیزها هست که حقیقتش با اونچه که درک می کنم، فرق داره!
گاهی پله هایی که می بینم چاله ست
گاهی چاله هایی که می بینم، پله ست!
می خورم زمین، دردم میاد.
حقمه زمین بخورم
حق دارم اشتباه کنم
اما حق ندارم چشممو رو اشتباهاتم ببندم
پس درد می کشم و بلند میشم
چون من یه مسافرم
من باید برم.....
--------------------------------------------------------------------
تو مال منی
خودم کشفت کرده ام
تو بامن می خندی
با من گریه می کنی
درددلت را به من می گویی
دیوانه!
دلت برای من تنگ می شود
ضربان قلبت با من بالا می رود
با سکوتم، با صدایم
با حضورم، با غیبتم
تو مال منی
این بلاها را خودم سرت آوردم
به من می گویی دوستت دارم
و دوست داری
آن را از زبان من
فقط من بشنوی
برای که می توانی مثل بچه ها خودت را لوس کنی
نازت را بخرد
و به تو دست نزند؟
چه کسی با یک کلمه
با یک نگاه
دلت را می ریزد؟
بعد خودش جمع می کند و سرجایش می گذارد؟
چه کسی احساست را تر و خشک می کند؟
اشکت را در می آورد
بعد پاک می کند؟
چه کسی پیش از آنکه حرفت را شروع کنی
تا ته آن را نفس می کشد؟
دیوانه !!!
من زحمتت را کشیده ام تا تو بفهمی هنوز می توانی
شیطنت کنی، انتظار بکشی، تپش قلب بگیری
عاشق شوی
....
چه کسی قلب مرا آب و جارو می کند، دانه می پاشد
تا کلمات مثل کبوتر
از سرو کول من بالا بروند؟
چه کسی همان بلاهایی که من سرتو آوردم
سر من آورده؟
من مال توام
دیوانه!
زحمتم را کشیده ای
کشفم کرده ای ....
نترس
چند سوال می پرسم و میروم .....
یک: چند سال پیرت کرده اند؟
دو: چند سال جوانت کرده ام؟
سه : از دلت بپرس مال کیست؟
چهار: اگرجای خدا بودی با ما چه می کردی؟
پنج: کجا برویم؟
دستت را به من بده ..............
دکتر افشین یداللهی
--------------------------------------------------------------------
سبکبال تر از آن بودم
که پرواز را فراموش کنم
تنها
به ضرب بوسه تو
آرام گرفتم!

از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز.
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید
مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
فرقى نمی كند گودال آب كوچكى باشى یا دریاى بیكران... زلال كه باشى، آسمان در توست
نلسون ماندلا
--------------------------------------------------------------------
قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون (Arthur Ashe) آرتور اشی به خاطر خون آلوده ای كه درجریان یك عمل جراحی درسال ۱۹۸۳دریافت كرد به بیماری ایدز مبتلا شد
ودربسترمرگ افتاد او ازسراسر دنیا نامه هائی از طرفدارانش دریافت كرد.
یكی از طرفدارانش نوشته بود:
چراخدا تورا برای چنین بیماری دردناكی انتخاب كرد؟
آرتور در پاسخش نوشت:
دردنیا ۵۰ میلیون كودك بازی تنیس را آغاز می كنند
۵ میلیون یاد می گیرند كه چگونه تنیس بازی كنند
۵۰۰ هزارنفر تنیس رادرسطح حرفه ای یادمی گیرند
۵۰ هزارنفر پابه مسابقات می گذارند
۵ هزارنفر سرشناس می شوند
۵۰ نفربه مسابقات ویمبلدون راه پیدامی كنند
۴ نفربه نیمه نهائی می رسند و دونفر به فینال
و آن هنگام كه جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم
هرگز نگفتم خدایا چرا من؟
و امروز هم كه ازاین بیماری رنج می كشم هرگز نمی توانم بگویم خدایا چرا من؟
--------------------------------------------------------------------
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد
من نه عاشق هستم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمد
--------------------------------------------------------------------
ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شماست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد را ه
از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست

یه روزی، یه جائی، یه جوری، یه کسی، یه چیزی، صبر داشته باش، صبر داشته باش.
خدایا پروردگارا، ای رحمان رحیم و ای بخشنده مهربان، سالی نو بهاری نو و روزگاری تازه در راه است با یاد تو، با نام تو و با عشق تو آغازش می کنیم.
پرودگارا، خداوندا تو را قسم میدهم به هفت آسمانت، پاکی و معصومیت کبوترانت، به شقایقهای دشتهای بیکرانت، تو را قسم میدهم به ستاره های کهکشانت، به دریاهای جاودان و به آبهای جاری و روانت، تو را قسم می دهم به برگهای پریشان حال خزانت، که قلبمان مشکن، اشکمان مریز و آباد کن دلهایمان، غرق نعمت کن روزگارمان، با عزت کن ناممان، دلپذیر کن کاممان و قرین صحت کن جانمان، خدایا پروردگارا تو را قسم میدهم به پرستوهای غربت کشیده، به عظمت غروب، به سادگی سحر و به آرمش سپیده، به پاکی لبخندهای کودکانه و به عزت و عصمت عشقهای جاودانه ، که قلبمان را مجذوب محبت، زبانمان مست مروت و وجدانمان را برقرار عدالت گردان. پروردگارا پنجره دل بگشا به سوی بیماران، گرفتاران، به سوی سرهای بی سامان، به سوی دلهای چشم انتظار و عاشقان بی صبر و قرار که چشم انتظارند، چشم انتظار شفای تو، وفای تو، عطای تو و رضای تو. پروردگارا پنجره دل بگشای به سوی دلهای دردمند که دلی دردمند دارم و سری سرگردان و فکری نگران و گمشده ای در غبار روزگار و روحی بی صبر و قرار و دلی چشم انتظار.
--------------------------------------------------------------------
خدایا شاهد تنهاییم باش ببین غم ها و تنها ناجی ام باش
پر پرواز من دیریست بسته تو بگشا و در آزادی ام باش
چراغ کلبه ام کم سو و تار است به نور خود چراغ هستی ام باش
اسیر موج های تند خشمم تو آرام دل دریایی ام باش
دل صادق خریداری ندارد تو خواهان صفای ذاتی ام باش
در این آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزانی ام باش
--------------------------------------------------------------------
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای این که لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی هنوزم دوستش داری ...
چقدر سخته سرتو باز به دیواری تکیه بدی که زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده ...
چقدر سخته تو خیالت باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بهش بگی ...
چقدر خته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه تو خیس کنه، اما مجبور باشی که بخندی، تا نفهمه که هنوزم دوستش داری ...
چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ یک دیگه ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی، اونوقت زیر لب بگی :
گل من، باغچه ی نو مبارک !
--------------------------------------------------------------------
هنوز سلامم به پایان نرسیده بود
که کلامت را
با خداحافظی را شروع کردی
بیچاره سلامم گل نکرده بود
که بر لبان ترم خشکید
یا من خیلی در خیال خام عشقت اسیرم
یا تو خیلی کم به واقعیت عشق پی برده ای
نمی توان نام این با هم بودن را عشق گذاشت
با هم بودن عشق نمی آورد
عشق با هم بودن می آورد
ولی تو از آغاز هم با من نبودی
در خیالم بودی ، در فکرم بودی ، در خوابم بودی
اما با دلم نبودی
بار ها با خودم گفتم این بار باید بگویم
باید وقتی هستی بگویم که چرا نیستی
باید بگویم که زندگی در خیالات سالهاست که مرا کشته
می خواهم حست کنم
مثل برگها که نوازش نسیم را تا عمق جانشان می پذیرند
تو هم مثل نسیم بودی
بودی و دیده نمی شدی
ولی نوازشت را هم ندیدیم
یادم می آید وقتی گفتم می خواهم ستاره ام شوی
قول دادی که همیشه نورم باشی
که من از تاریکی می ترسم
این را به تو گفتم
خندیدی ولی قول دادی
قول دادی روشنم کنی
هنوز علت خنده ات را نمی دانم
اینجا ،خیلی ها از تاریکی می ترسند
این که عجیب نیست
ولی حالا که دفتر خاطراتم را مرور می کنم
شب نوشته ای ندارم
یادت هست
قول دادم که فقط وقتی خاطره ای در دفتر خاطراتم بنویسم
که تو هم باشی
ولی تویی که می گفتی ستاره ام می شوی
شب ها تنهایم گذاشتی
روزها بودی ولی
خورشید هم بود
شب می خواستمت که نوری نبود
که همان قصه ی تاریخی خنده دار ترس از تاریکی ، شبها جانم را می گرفت
وگرنه روز ها خیال بودنت خامم می کرد
ولی نه !
انگار هیچ وقت نباید به ماندن عادت کنیم
همیشه در حال رفتنیم
کجا نمی دانم
ولی باید برویم
ولی مانده ام که میان این همه رفتن
چرا غم همیشه می ماند؟
حالا که سلامم را جوانمرگ کردی
به وداعم امان بده .
خداحافظ هم داستانی دارد
هیچ کس که نمی ماند
حالا خدا حافظ چه کسی است
خدا می داند ؟؟

براي شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است. وگرنه هر ماهی مرده اي هم مي تواند از طرف موافق جريان آب حرکت کند (شریعتی)
--------------------------------------------------------------------
د: داشتن تو براي لحظه اي به تمام عمر بي کسي ام مي ارزد
و: وابسته تپش هاي قلبت هستم که به روح ساکن من حيات مي بخشد
س: سرسپرده برق نگاه توام لحظه اي که مرا به آغوش گرمت مهمان مي کني
ت: تک ستاره شب هاي بي فانوسم شدي زماني که از خدا تکه اي نور طلب کردم
ت: تپش هاي قلبم در گرو حضور توست که در رگهاي زندگيم جاري ست
د: دوري از تو درد آورترين مجازات دنياست
ا: آرامش تک تک لحظات زندگي ام به لبخند زيباي تو وابسته ست
ر: روشني بخش زندگي و رنگ آميزي زيبا براي روياهاي من هستي
م: معني دوست داشتن يعني اين ......................
--------------------------------------------------------------------
نذار باور کنم تنهاي تنهام
نمي خوام با کسي غير از تو باشم
مي خوام از خوابي که لحظه اش يه ساله
براي ديدن روي تو پاشم
اگه تو باشي و دنيا نباشه
ميشه با تو همه دنيا رو حس کرد
همه دنيا بيان و تو نباشي
دلم دق ميکنه با اين همه درد
تموم زندگيمو زيرو رو کن
که بي تو دلخوشي هامم گناهه
خودت باش و منو ديوانگي هام
فقط با تو دل من رو به راهه
بذار باور کنم اينو که با عشق
حقيقت ميشه تو افسانه باشه
ميشه افسانه ها رو زندگي کرد
اگه حق با منه ديوونه باشه

زمين ابري
هوا ابري
غزل ابري
دلم ابري
خدايم را صدا کردم
ندا آمد ...
خدا ابري
--------------------------------------------------------------------
حيران نشسته ماه به تنها نشستنم
وين قطره قطره اشک به مژگان شکستنم
ديوانگي نباشد اگر، شور عاشقيست
شب تا سحر نگاه به مهتاب بستنم
از اين دريچه راه به سوي تو ميبرم
--------------------------------------------------------------------
چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبائي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن. دکتر علي شريعتي
--------------------------------------------------------------------
زندگي يک آرزوي دور نيست؛ زندگي يک جست و جوي کور نيست زيستن در پيله پروانه چيست؟ زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست گوش کن! دريا صدايت ميزند؛ هرچه ناپيدا صدايت ميزند جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز ميخواند تو را زير باران آتشي در جان توست؛ قمري تنها پي دستان توست پيله پروانه از دنيا جداست؛ زندگي يک مقصد بي انتهاست هيچ جايي انتهاي راه نيست؛ اين تمامش ماجراي زندگيست.
--------------------------------------------------------------------
عشق گناه است، من گناهکار، تو بی گناه و دعا می کنم زمانی که تو نیز مرتکب گناه شدی، در بر تو انسان بی گناهی باشد.
--------------------------------------------------------------------
ماه را هدف قرا ر بده تا اگر هم به خطا رفتي جايي ميان ستارگان سردر آوري
--------------------------------------------------------------------
امواج زندگي حتي اگه تو را به ته دريا ميبرد با آغوش باز پذيرا باش آن ماهي که هميشه بر سطح آب ميبيني مرده است
--------------------------------------------------------------------
گذشت زمان بر آن ها كه منتظر می مانند بسیار كند، بر آن ها كه می هراسند بسیار تند، بر آن ها كه زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی، و بر آن ها كه به سرخوشی می گذرانند بسیار كوتاه است. اما، برآن ها كه عشق می ورزند، زمان را آغاز و پایانی نیست. ویلیام شكسپیر
تو که در باور مهتابي عشق، رنگ دريا داري ... فکر امروزت باش به کجا مي نگري ؟؟؟ زندگي ثانيه ايست، وسعت ثانيه را مي فهمي؟ مي شود مثل نسيم بال در بال پرستو بوسه بر قلب شقايق بزنيم ...... هيچ کس تنها نيست ......... ما خدا را داريم
--------------------------------------------------------------------
بازم ببار ای آسمون شاید منم گریه کنم بغض سکوتو بشکنم اشکمو به تو هدیه کنم نگاه نکن که ساکتم دلم اسیره سایه هاست نگاه خستمو ببین که لبریز از گلایه هاست کویر خشک گونه ام اشکی به روی خود ندید لبانم ز خنده دور شدن هیشکی کلامی نشنید یه عمره غم تو دلمه نشسته بیرون نمیره لبای بی خنده ی من تو حسرت و غم می میره رفت و منو تنها گذاشت تو میگی بر می گرده اون.؟ روز و شبا یه عمریه منو به بازی میگیرن ستاره های نقره ای تو دست ابرا اسیرن ای آسمون تو هم ببار شاید یه کم سبک بشی نگاه به بغض من نکن نگو به زودی اسیر میشی دیگه گذشت از من و دل" شکوفه ها
--------------------------------------------------------------------
چیزی دارد نزدیک میشود. امشب کدام گام گجسته بدینجا پرسه میزند، تا سوگواری مرا برای عشق حقیقی ام، مخالفت ورزد؟ هان! مشعلی دارد؟ ای شب، مرا در خود نهان کن!
--------------------------------------------------------------------
نوشتم درد و بعدش چند نقطه و آهی سرد و بعدش چند نقطه برای آخرین بار آمد آن روز گلی آورد و بعدش چند نقطه دلم لرزید وقت رفتن او چو برگی زرد و بعدش چند نقطه به او گفتم کجا؟ حالا که زود است نرو - برگرد - بعدش چند نقطه و وقتی دور شد یک لحظه برگشت نگاهی کرد و بعدش .....
--------------------------------------------------------------------
در ذهن نیافرینمت می میرم
از شاخه اگر نچینمت می میرم
ای عادت چشم های بی حوصله ام
یک روز اگر نبینمت می میرم.
--------------------------------------------------------------------
اینجا آسمان ابریست آنجا را نمی دانم اینجا شده پاییز آنجا را نمی دانم اینجا فقط رنگ است آنجا را نمی دانم اینجا دلی تنگ است آنجا را نمی دانم
--------------------------------------------------------------------
صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني ومحبت بي دريغت را نثارم کني
--------------------------------------------------------------------
خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد
--------------------------------------------------------------------
گرتواين دنيا کسي هست که با ديدنش رنگ رخسارت عوض ميشه و قلبت ابروتو به تاراج مي بره. مهم اين نيست که اون مال تو باشه، مهم اينه که باشه. نفس بکشه، زندگي کنه و از زندگيش لذت ببره

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای مهال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم
--------------------------------------------------------------------
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی
دلش از دوری تو دلگیر است....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی ...
--------------------------------------------------------------------
میشه دوست داشت و مالک نشد
میشه دوست داشت و به آزادی او احترام گذاشت
میشه دوست داشت و از بودن او شاد شد
میشه دوست داشت و از شاد بودن او شاد شد
میشه دوست داشت و رها کرد
میشه دوست داشت و با یاد او صفا کرد
میشه دوست داشت و بدون انتظار برای او کاری کرد
میشه دوست داشت و اجازه داد تا دیگران هم در شاد کردن او شریک باشند
میشه دوست داشت و حسادت نکرد
میشه دوست داشت و دعا کرد
میشه دوست داشت و بدون او زندگی کرد
میشه دوست داشت و ...
--------------------------------------------------------------------
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت
که بود با من و
یوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی .... دگر کافی ست

بزرگترين افسوس آدمي اين است که حس مي کند مي خواهد اما نمي تواند، و به ياد مي آورد زماني را که مي توانست اما نمي خواست
--------------------------------------------------------------------
آنکه ميخواهد روزي پريدن آموزد، نخست ميبايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نميکنند
--------------------------------------------------------------------
شيشه اي مي شکند ... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادري مي گويد...شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟
--------------------------------------------------------------------
تو به من حق دادی که برای شب تنهایی عشق واژه ای رنگ کنم تو به من حق دادی که به خاک قدمت سجده کنم و برای نفس گرم و برافروخته ات حس یک خاطره را زنده کنم زندگی عشق من است عشق من در تپش شوق غریبانه توست یا که نه در خم ابروی فریبنده توست عشق من زیر سکوت لب آوازه توست زندگی حق من است تا زمانیکه تو در وسعت تردید پناهم باشی زندگی فاصله است تو به من حق دادی که در این فاصله پرپر بزنم شکوه ای نیست ولی زندگی حق من است
--------------------------------------------------------------------
نمی دانم تو میدانی دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده، سراپای وجودم همچو شمعی آب گردیده، نمی دانم تو میدانی؟ ز هجرت دیدگانم همچو دریایی زخون گشته غم ودردم فزون گشته؟ نمی دانم تو می دانی؟ که من اینک درون بستر خود سخت میگریم، و از تب درمیان بسترم چون شمع می سوزم؟ نمی دانم تو می دانی؟ که من اکنون درون بستر خود، با غم هجران هم آغوشم برای دیدن رویت دو چشم اشکبارم را به روی ماه می دوزم و با او از غم ورنج درونم راز می گویم. من اکنون در فضای خاطرم پیچیده عطر جان فزای خاطرات تو کنون با خاطرات عشق شیرینت چه زیبا عالمی دارم، هنوز آوای تو در گوش جانم سخت می پیچد، نگاه آشنایت در نگاهم گرم می خندد و می گوید دل دیوانه امشب با سرور و شادی و عیش و طرب بیگانگی دارد من از دوری تو چون مرغکی بی آشیان حیران و مدهوشم کنون تنها تو را خواهم تو را زیرا تو دنیای خوش جاوید من هستی

تا به نزدیک سحر همدم پیمانه شدیم مست گشتیم و ز هر جای در افسانه شدیم
راز دل گفتن مستان، شب یلدا خواهد
بلکه پیوسته شبی از همه شب ها خواهد
گاه از بلبل و گاهی ز چمن می گفتیم گاه از یاسمن و گه ز چمن می گفتیم
گاه افسانة اوضاع وطن می گفتیم گاه از صلح و گه از جنگ سخن می گفتیم
گرچه مرغ سخنش رفت بسی بام به بام
بود معلوم ز اول که چه گوید انجام
ناگه آمد به میان نام تو باریک میان ای فدای تو و نامت که دهد نکهت جان
چیست دانی اثر نام تو ای شاه بتان؟ با دل زار و پریش منِ بی نام و نشان
تشنه ای را سخن از چشمة حیوان گفتن
به گرفتار قفس وصف گلستان گفتن
مستی آخر به در انداخت ز دل راز نهفت گفت بی پرده به من آنچه نمی باید گفت
بعد از این غنچه ای از باغ دلم گر نشکفت جای دارد، که بپژمردم از این گفت و شنفت
آتشم زد سخنش، سوختم و دود شدم
من ندانم چه شرر بود که نابود شدم
گفت: حال تو چرا گشت چنین زار و خراب گفتمش: هیچ، گرفته است مرا باز شراب
گفت: اگر مستی از این راست ترم گوی جواب گفتمش: باز دلم دسته گلی داده به آب
گفت: نام گل تو؟ گفتم: از آن بی خبرم
مستم اما نه چنان مست که نامش ببرم
گر تو هم نام نگارت نبری نیک تر است گر چو پروانه بسوزی و ننالی هنر است
« هرکسی را نتوان گفت که صاحب نظر است عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است»
آفرین بر نفس بلبل شیرازی باد
بت پرستم من و از نفس پرستی آزاد
گرچه اندک خبری داشت دل گمراهم کرد از جملة اسرار نهان آگاهم
دل گرو هشته به جای دگری چون ما هم به چه امید ندانم دگرش می خواهم
ماتم از آه من آن شب ز چه میخانه نسوخت
بوسه میزد به لبم بهر چه پیمانه نسوخت
ای خدا یار کسی یار به اغیار مکن هیچ دل را به چنین درد گرفتار مکن
بیشتر ز امشب من کار مرا زار مکن یک طبیب هست، دو دل بیهوده بیمار مکن
ورنه این تیر جگر سوز به خون می کِشدم
آخر این عشق به صحرای جنون می کِشدم
گرچه چندی غم عشق دگران داشته ام هیچ غم را نه چنین مونس جان داشته ام
همچو جان آتش عشق تو نهان داشته ام برده ام بار تو تا تاب و توان داشته ام
گرچه اندک گنهی داشته آن چشم سیاه
نیست جرم دگری از من و دل بوده گناه
مهربان با دگران دیدمت و دل دادم آه و صد آه که دانسته به چاه افتادم
غم نباشد که جفا پیشه بود صیادم نه گرفتار چنانم که کنند آزادم
داده ام دل به نگاری که خدا می داند
نه محبت نه مروت نه وفا می داند
داده ام دل به بتی بلهوس و شهرآشوب در خم طرّة او مِهرِ وفا کرده غروب
عمر نوح از من و دل خواهد و صبر عیوب با منش قصدِ چه بازیست، نمی دانم خوب
در شگفتم که چرا این همه آزار کنند
مرغ دل را که به صد حیله گرفتار کنند
پیش از این در چمن عشق بهاری بوده است با گلم بلهوسی را سر و کاری بوده است
روزگاری گل من همدم خاری بوده است دین و دل باخته، سرگرم قماری بوده است
بازهم هرچه کند با دل و جان دوست نکوست
چکنم دشمن دل، آفت جان دارم دوست
عشق اگر کاسته در چشم تو مقدار عماد نه چنین است که کس نیست خریدار عماد
جز تو کس را نپسندید دل زار عماد ورنه خواهند بسی زردی رخسار عماد
-------------------------------------------------------
شايد آخرش يک روز ديوانه شوم و بروم وسط جاليز بايستم. درست مثل يک مترسک. آري اينطوري شايد دوستي پرنده ها را بخرم يا شايد هم دشمني شان را! اما نه؛ من بارها ديده ام پرنده ها روي بازوهاي مترسک مي نشينند. مي داني چيست؟ آنها از نگاه مترسک ها نمي ترسند. آري، فکر خوبيست شايد يک روز بروم و ميان يک دنيا گل بايستم تا دوست گنجشک ها شوم.
-------------------------------------------------------
چارلی چاپلین:
تا وقتی قلب عریان كسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده!
هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد
گریان مکن.
قلبت را خالی نگه دار اگر هم یه روزی خواستی كسی را در قلبت
جای دهی سعی كن كه فقط یك نفر باشد.
به او بگو كه تو را بیش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم .
زیرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم .

شاید بشه اینجا کلبه ای بسازم پر از نداشته هام
شاید اینجا اون سقفی باشه که سهم من از بودن تو و من در زیر اونه
چقدر سهم من از تو نا چیزه
بیا کنارم تا شاید از خاکسترباقی مانده جسم خسته من
بتونیم آلونکی هر چند کوچک ولی پر از عشق بسازیم
بیا زیر گوشم نجوا کن: عزیزم تو رو به اندازه ی وسعت
همه ی غمهات، تنهایی هات، گریه هات، نگرانی هات، سکوت و دم نزدن هات،
به اندازه همه ی اینها دوستت دارم، دوستت دارم... دوستت دارم
-------------------------------------------------------
عاشقم به آن چه که ندارم و اميد دارم که به دست بياورم
به آن چه هميشه در ياد و خاطرم قرار دارد
به آن چه که از من گريخت ولی من ميخواهم باز بدستش بياورم
به آن چه که حتی از دور ترين نقطه ی فکرم گريخت
من عاشقم.. عاشق او که بيشتر ار همه زجرم داد و کمتر از همه دوستم داشت
به آن که به دست فراموشيم سپرد و گريخت
به آن که از من گسست و از من بريد
من شاهدم بر آنچه که در نيمه های شب
خموش و آرام با اشک گرم و لرزان بر گونه ام سرازير شد
من خموشم به زير نگاههای ياس آلود ديگران که به من ميفهماند
که او ديگر باز نميگردد
ولی من همچنان اميدوارم........
خوشبختی را نميخواهم.......چون که خوشبختی من با او بودن است
شايد نبوده! قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خويش را نهان کنم
بگذار تا ترانه های من راز گوشوده شود
بگذار
-------------------------------------------------------
دلم گرفته از این مردم که آموخته اند که تو را دوست بدارند؛ آموخته اند دل تنگت شوند حتی آموخته اند گاه و بیگاه به یادت باشند...
ولی چرا چون تویی؟؟؟ نه چون آنهایند و تو هیچ نیستی مگر آنها را مددی ...
دلم گرفته از این مردم که غرق در خود خواهی خویش چه ریا کارانه تو را دوست می دارند...
دلم گرفته از این مردم که غافلند از محبت های پوچی که به نام تو عرضه می کنند که سودی جز برای خودشان نخواهد داشت...
دلم گرفته از این مردم که مدام ادعای عشق به تو را به زبان می آورند و چه راحت جایگزینی برای تو می نشانند...
دلم گرفته از این مردم که تو را به راحتی ناباورانه ای به فراموشی می سپارند چرا؟ چون بودنت دیگر دردی از آنها دوا نخواهد کرد...
و دلم گرفته از خودم که هنوز دل از محبت خود خواهانه ی آن ها رخت بر نبسته ام...
-------------------------------------------------------
اشك رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشك آن شب لبخند عشقم بود
قصه نيستم كه بگوئي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني . . .
من درد مشتركم
مرا فرياد كن.
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي ترا دريافته ام
با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان،
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند.
دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر كه با توفان
بسان علف كه با صحرا
بسان باران كه با دريا
بسان پرنده كه با بهار
بسان درخت كه با جنگل سخن مي گويد
زيرا كه من
ريشه هاي ترا دريافته ام
زيرا كه صداي من
با صداي تو آشناست

هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم
گر مانده ام خموش خدا داند و دلم
-------------------------------------------------------
یه دل شکسته دارم کی می خره؟ از دوستم شنیده بودم یه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب می خرن. آدرس اونجا رو به زحمت پیدا کردم. تو یکی از کوجه های تنگ و تاریک تابلو مغازه خیلی قدیمی بود طوری که اصلا معلوم نبود چی روش نوشته فقط کلمه «قلب» و یک کلمه که تنها نصفش پیدا بود. «ابد...» که اونم به هزار مصیبت می شد خوندش. صاحب مغازه یه پیرمرد بود که روی یه صندلی چوبی و قدیمی نشسته بود و داشت به زحمت با یه تکه نخ محکم یه قلب تیکه تیکه شده رو وصله می زد! وای چقدر قلب اونجا بود!!! با اینکه به نظر کهنه و قدیمی می اومدن اما خونی که از شکافهای اونا بیرون می اومد هنوز تازه بود... رفتم تو... سلام، یه دل آوردم واسه فروش پیرمرد بدون اینکه حتی نگاهی به من بندازه پرسید: ـ چند بار شکسته؟ ـ مگه مهمه؟ ـ بله، هر چی کمتر بهتر ـ با اینا چیکار می کنی؟ ـ مگه نمی بینی؟ آره خوب ولی واسه چی اینا رو جمع می کنی؟ بده اون دلتو ببینم چند می ارزه. قلبم و گرفتم کف دستم... پیرمرد بدون توجه به لرزش انگشتام اونو گرفت و در حال ورانداز کردنش زیر لب یه چیزایی زمزمه کرد: این دو تا درست می شه، این یکی حیلی بزرگه... یه مرتبه سرش رو آورد بالا پرسید: دل خودته یا پیداش کردی؟ از کسی خریدی؟ نه مال خودمه. چند می خریش؟ قیمتی نداره. من اگر بخوام یکی ازت بخرم چند می دی؟ بستگی داره. به چی؟ کدومش رو بخوای، مثلا اون، فروشی نیست، چرا؟ عتیقست ... مال کی بوده؟ مجنون. خب اون، فروشی نیست آخه چرا مگه مال کیه؟ سواد داری که زیرش نوشته... فرهاد. خب اون چی؟ اون اصلا فروشی نیست. مال کیه؟ مال خودمه. حالا مال خودمو چند می خری؟ مال تو... یه اهم نمی ارزه! چشام از کاسه زد بیرون آخه چرا؟ قلبت خیلی وصله داره...! چند جاش هم اصلا درست نمی شه. آدم معروفی هم که نیستی. خب نیستم ولی عاشق که هستم پوزخندی زد و گفت:... عاشق...؟ این قلبهایی رو که می بینی همه مال عاشقایی هست که از عشق حقیقی مردن... تو هنوز خیلی با این عشق فاصله داری. قلبت به دردم نمی خوره...! خونه که رسیدم یه راست به اتاقم رفتم و رو تختم دراز کشیدم. قلبم هنوز توی دستام بود... یهو احساس کردم خیس شده. خوب که دقت کردم دیدم که آب زلال مثل قطره اشک داره ازش می چکه! تا اون روز صدای قلبم رو نشنیده بودم. بهم می گفت: چرا می خوای منو بفروشی؟ اصلا چرا تو اینقدر احساساتی هستی که من و این طوری شکننده کردی؟ مگه گناه من چی بوده که مال تو شدم؟ همه رو بهم ترجیح می دی. هیچ وقت به فکر من نبودی اونجایی که به خاطر رفتن کسی که هیچ توجهی به تو نداشت منو زیر پاهاش گذاشتی که نره. اصلا به فکر من بودی؟! تو که منو دوست نداری چطور انتظار داری کس دیگه منو دوست داشته باشه؟! حتی اون پیرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمی خواست بفروشتش. اما تو...!!! دیگه نمی تونستم حرفاش و بشنوم و صورتم و بی اختیار به طرفش بردم اما اون دیگه تو دستام نبود...! از خواب پریدم عرق کرده بودم و چشمام پر اشک بود... دستمو روی قلبم گذاشتم و مدام تکرار می کردم... دوست دارم... دوست دارم دیگه هیچ وقت نمی ذارم حتی یه خراش کوچیک روت بیفته نمی ذارم دیگه هیچ وقت زیر پای کسی له بشی... نمی ذارم.. قلبم تند تند می زد طپشش این بار برام دوست داشتنی بود چیزی که تا اون موقع هرگز پی به ارزشش نبرده بودم، سرم رو روی بالش گذاشتم دلم می خوات دوباره قلبم و توی خواب ببینم تا بهش بگم چقدر دوسش دارم.
-------------------------------------------------------
با یه شکلات شروع شد
من یه شکلات گذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات گذاشت تو دست من
من بچه بودم،اونم بچه بود
سرمو بالا کردم،سرشو بالا کرد
دید که منو میشناسه
خندیدم
گفت: دوستیم
گفتم: دوست دوست
گفت: تا کجا ؟
گفتم: دوستی که تا نداره
گفت: تا مرگ
خندیدمو گفتم: من که گفتم تا نداره
گفت: باشه تا پس از مرگ
گفتم: نه،نه،نه، نه تا نداره
گفت: قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده می شن،یعنی زندگی پس از مرگ
بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم
خندیدم گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بزار
اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا
اما من اصلا براش تا نمی زارم
نگام کرد، نگاش کردم
باور نمی کرد
می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه
دوستی بدون تا رو نمی فهمید
زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق
گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم
گفتم: باشه تو بزار.
گفت: شکلات، هر بار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من. باشه؟
گفتم: باشه، هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش، اونم یه شکلات تو دست من
باز همدیگه رو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم، دوست دوست
من تندی شکلاتم و باز می کردم می ذاشتم تو دهنمو تند تند می مکیدم
می گفت: شکمو، تو دوست شکموی منی
و شکلاتشو می ذاشت توی یه صندوقچه کوچولوی قشنگ
می گفتم: بخورش
می گفت: تموم میشه، می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه
صندوقش پر از شکلات شده بود هیچکدومشو نمی خورد
من همه شو خورده بودم
گفتم: اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما، اون وقت چه کار می کنی؟
گفت: مواظبشون هستم،می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلاتامو می ذاشتم توی دهنمو می گفتم نه، نه، نه تا نه، دوستی که تا نداره.
تو کدوم کوهی که خورشید از تو دست تو می تابه
چشم چشمه ابر بیزار روی سینه تو خوابه
یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بیست سالش شده
اون بزرگ شده، منم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم، اون همه شکلاتاشو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه
می خواد بره، بره اون دوردورا
می گه میرم اما زود برمی گردم،من که میدونم میره و برنمی گرده
یادش رفت شکلات به من بده،من که یادم نرفته
یه شکلات گذاشتم کف دستش
گفتم: این برای خوردنه، یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش
اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت
یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش
هر دو تا رو خورد
خندیدم، می دونستم دوستی من تا نداره
می دونستم دوستی اون تا داره
مثل همیشه
خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه؟
این دیگه فکر نداره، وقتی می شنوی می گن
تو برو باهام نمون، حتی اسممو نیار
اگه یک شب دیگه زیر بارونا قدم زدی
بدون که تمام فکر من پیش تو بود
مثل تو تو زندگیم هیشکی نبود

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست
-------------------------------------------------------
شايد آن روز که سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد کرد
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت
هر گلي هم باشی
چه شقايق چه گل پيچک و ياس ...
زندگي اجبارست
-------------------------------------------------------
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم
یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم
یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
یادمان باشد اگر از پس هر شب، روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم
یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم
ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟
یاد من هست طلب عشق زهر کس نکنم
-------------------------------------------------------
درد گنگ
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهانم باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد
خیالی ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه مینوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خواب گردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم غمی آشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم ....

امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن، هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده ... تنهای تنها میون این همه آدم سخته. دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم وقتی نگاه می کنم و تا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم، خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی، ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم سرفه نمی کردم و نمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود، خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخندم و اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی، من به اینا کار ندارم، دلم واسه تو تنگ شده
-------------------------------------------------------
پیر ماه و سال هستم، پیر یار بی وفا، نه
عمر می رود به تلخی، پیر می شوم، چرا نه؟
پیر می شوی؟ چه بهتر، زود می رسی به مقصد
غیر از این به ماحصل هیچ، بیش از این به ماجرا، نه
هان، چگونه مقصد است این؟ مرگ؟ پس تولدم چیست؟
آمدیم تا بمیریم؟ این حماقت است، یا نه؟
زاد و مرگ ما دو نقطه ست، در دو سوی طول یک خط
هر چه هست، طول خط است، ابدا و انتها نه
در میان این دو نقطه، می زنی قدم به اجبار
در چنین عبور ناچار، اختیار و اقتضا نه
نه، قول خاطرم نیست، می توان شکست خط را
می توان مخالفت کرد، با همین کلام: با نه
زاد ما به جبر اگر بود، مرگ ما به اختیار است
زهر، برق رگ زدن، دار، هست در توان ما، نه؟
نه، به طول خط نظر کن، راه سنگلاخ سختی ست
صاف می شود، ولیکن، جز به ضرب گام ها، نه
گر به راه پا گذاری، از تو بس نشانه ماند
کاهلان و بی غمان را، مرگ می برد تو را، نه
گر ز راه بازمانی، هر که پرسد از نشانت
عابر پس از تو گوید، هیچ، هیچ، کو؟ کجا؟ نه
سیمین بهبهانی
-------------------------------------------------------
زندگي بازيست
كه در آن به بازي گرفته مي شود ساده دلي
وسنگدلي بي رحمانه به بازي مي گيرد
او را
زندگي
بر يكي قصه ي تلخي است آزاردهنده
بر ديگري شيرين
زندگي
شايد قفسي بر كبوتريست كه در قفس محبوس است
كبوتري كه ميل پريدن را در خود مي كشد
چون اورا تقدير در قفس كرده
زندگي بازي سرنوشتست
كه پرنده اي را به اوج
وپرنده ي ديگر را فرود مي اورد
زندگي بر يكي هموار
بر ديگري محال
زندگي بر يكي زندگيست
بر ديگري زنده بودن
-------------------------------------------------------
مجال
بي رحمانه اندك بود و
واقعه
سخت
نامنتظر.
از بهار
حظ ّ تماشائي نچشيدم،
كه قفس
باغ را پژمرده مي كند.
***
از آفتاب و نفس
چنان بريده خواهم شد
كه لب از بوسه نا سيراب.
برهنه
بگو برهنه به خاكم كنند
سرا پا برهنه
بدان گونه كه عشق را نماز مي بريم،-
كه بي شايبه حجابي
با خاك
عاشقانه
در آميختن مي خواهم
شاملو

من بت پرست نبودم گناهم این بود که دل می پرستیدم. کاش وقتی ابراهیم با تبر به سوی کعبه می آمد، من در کعبه ی دلت، خدای کعبه بودم نه بت درون آن. شکستم، خرد شدم، بدون اینکه ناله ای کنم، امّا درد را با تمام وجود احساس کردم و صدای شکستنم را تمام دنیا فهمید، وقتی که فریاد بر آمد بت کعبه شکست. این بخت من است که خدایان مرا جز برای خرد شدن به کعبه راه نداده اند. اگر شکستن من تو را راضی می کند حرفی نیست، فقط بگذار ریزه های من همراه اشک هایم تا ابد درون کعبه ی دلت باقی بماند و آن ها را دور نریز. در مسلخ عشق سر از تنم جدا خواهند کرد. این خواست خداست که برای اثبات عشق به جای اسماعیل قربانی شوم و درون دل تو قربانگاه من خواهد بود.
-------------------------------------------------------
يادته يه روزي بهم گفتي: هر وقت خواستي گريه کني
برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده
گفتم: اگه بارون نيومد چي؟؟؟
گفتي: اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره
گفتم: يه خواهش دارم؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره
تنهام نزار
گفتي: باشه... حالا امروز من دارم گريه ميکنم
اما آسمون نمي باره
و تو هم اون دور دورا ايستادي
و داري بهم مي خندي
-------------------------------------------------------
همچون شبنم بر روي برگ درختان باغچه خانه
روزي آرام در آرزوي ديدنت نشسته ام!
چشمان با طراوتم را با اشكهاي دلتنگي ام
پاك، بر چهره زيباي تو دوخته ام!
پرنده زيباي من،
اي ترانه زندگي،
براستي با آن همه دلبستگي
با كدامين تاب و توان
دل از تو بر كنم!
-------------------------------------------------------
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم، ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم. تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري. در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روزها به خاطراتت نفس ها كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ... مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم