تبليغاتX
فریاد زیر آب

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت

تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی

صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی

برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت

من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی

نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت

--------------------------------------------------------------------

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی
که هم ناديده می‌بينی و هم ننوشته می‌خوانی
ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق
نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانی
بيفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشانی
ملک در سجده آدم زمين بوس تو نيت کرد
که در حسن تو لطفی ديد بيش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانان است
مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانی
دريغا عيش شبگيری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
ملول از همرهان بودن طريق کاردانی نيست
بکش دشواری منزل به ياد عهد آسانی
خيال چنبر زلفش فريبت می‌دهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

--------------------------------------------------------------------

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

دل بیمار شد از دست، رفیقان مددی
تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

آنکه بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت
بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست
تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم

مدد از خاطر رندان طلب ای دل ورنه
کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم

سایه ی طایر کم حوصله کاری نکند
طلب از سایه ی میمون همایی بکنیم

دلم از پرده بشد حافظ خوش گوی کجاست
تا به قول و غزلش ساز و نوایی بکنیم

--------------------------------------------------------------------

میونه خواب و بیداری تو رو میدیدم انگاری
به من گفتی نشو عاشق که عشق داره گرفتاری
گذاشتی سر روی شونم به من گفتی نمی دونم
چگونه میشه عاشق شد تو این دنیای بیزاری؟!
نشو عاشق! نباش عاشق! نگو حتی دوستم داری!
ولی بی عشق چه خواهی کرد؟!
من که قصه ی عشقمو با توتوی زندگی دیدم
هوای قلبمو با تو هوای بندگی دیدم
نپرسیدم نترسیدم منی که عاشقت بودم،
چرا گفتی که خواب عشقمو رو سادگی دیدم؟!
چرا عاشق ترین بودم تورو عاشق نمی دیدم؟!
عجب خواب پریشونی تو رویای تو می دیدم
که حتی آرزو کردم، تو رو هرگز نمی دیدم
نشو عاشق...
نباش عاشق...میونه خواب و بیداری تو رو میدیدم انگاری
به من گفتی نشو عاشق که عشق داره گرفتاری
گذاشتی سر روی شونم به من گفتی نمی دونم
چگونه میشه عاشق شد تو این دنیای بیزاری؟!
نشو عاشق! نباش عاشق! نگو حتی دوستم داری!
ولی بی عشق چه خواهی کرد؟!
من که قصه ی عشقمو با توتوی زندگی دیدم
هوای قلبمو با تو هوای بندگی دیدم
نپرسیدم نترسیدم منی که عاشقت بودم،
چرا گفتی که خواب عشقمو رو سادگی دیدم؟!
چرا عاشق ترین بودم تورو عاشق نمی دیدم؟!
عجب خواب پریشونی تو رویای تو می دیدم
که حتی آرزو کردم، تو رو هرگز نمی دیدم
نشو عاشق...
نباش عاشق...

ولی بی عشق چه خواهی کرد؟!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:50 توسط فریاد زیر آب |

واژه واژه، سطر سطر، صفحه صفحه، فصل فصل، گیسوان من سفید می شوند همچنان که سطر سطر صفحه های دفترم سیاه می شوند خواستی که با تمام حوصله تارهای روشن و سفید را رشته رشته بشمری گفتمت که دست های مهربانی ات در ابتدای راه خسته می شود گفتمت که راه دیگری انتخاب کن! دفتر مرا ورق بزن نقطه نقطه حرف حرف واژه واژه سطر سطر شعرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن

--------------------------------------------------------------------

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی، ترا با

لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ

آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید،

با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

و را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس غروبِ

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا، تا کی، برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هرگزیاد من را

با عبورخود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم.

--------------------------------------------------------------------

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب 
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه 
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب 
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من 
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست 
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو 
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب 
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

محمد علی بهمنی

--------------------------------------------------------------------

هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد ...
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد ...
                                                                                                  مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 10:1 توسط فریاد زیر آب |

تو كاري به باران نداري

چه ببارد چه نبارد

چيزي از من به ياد نميآري

من اما هزاري هم كه از يادت ببرم

وقتي كه ببارد

حس مي كنم همين دور و برهايي ...

--------------------------------------------------------------------

بزن باران برای من

برای اشکهای همچو بارانم

برای قلب رنجورم

برای جسم بیمارم

برای قصه ی راهم

برای عشق و ایمانم

آه ای باران ببار

بر سر دختر تنها

مانده ام !

گناهم چیست جز خون دل خوردن

به درد آشنا مردن

و من حیران از دوران

کجا شد عهد ما یاران ؟

کجا شد یار غمخواران ؟

کجا شد مونس دل ها ؟

کجا شد نم نم باران ؟

زمانی یار هم بودیم

چه بسیار ره پیموده، همراه هم بودیم

چه شبهایی که ما غمخوار هم بودم

و اینک ...

نیست آن شبها و آن راهها

نه یار هم نه غمخوار و نه همراهیم

من و تو عمق یک رازیم

سزاواریم به این دوری

سزواریم به این دوری و رنجوری

من و تو درد یک جانیم

من و تو مست یک جامیم

من و تو عشق هم بودیم

گمانم جان هم بودیم

تو را من می پرستیدم نه مانند خدا، کمتر

بسیار کمتر زان خدای مهربان، آن خالق یکتا

ولی من روح خود را در تو می دمیدم

تو ایمان من و عشق من و درمان دردم بودی و افسوس!

...

هوا تاریک و شب غوغای بی خواب است

زمین سرد است و شمع بی تابِ بی تاب است

دلم تنگ است از این اشکها

زمان قهر است با نجما

زمان کوتاه و عمر کوتاهتر

شب کوتاه و غم کوتاه

چشم بر چشمان مهتاب دوخته

عشق من از هر زمان افروخته

نیستی تا سر به روی شانه هایت

زار همچون ابر گریَم

نیستی تا دست سردم را پناه باشی

نگاه خسته ام را بلکه جان باشی

تو رفتی و زمان ایستاده پا بر جا

و شعر، خشکیده بر قافیه ای بی جا

زمان تنگ است و غم افزون بر دوری

نمی آیی سزاوارم به این دوری

زمان کوتاه و عمر کوتاه

شب کوتاه و غم کوتاه ...

--------------------------------------------------------------------

آسمانش را تنگ گرفته در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش.

باغ بی برگی، روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش.

ساز او باران، سرودش باد.

جامه اش شولای عریانی است.

ور جز اینش جامه ای باید،

بافته بس شعله زر تارپودش باد.

گو بروید یا نروید هرچه در هر جا که خواهد،

                     یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست.

باغ نومیدان، چشم در راه بهاری نیست.

 

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد،

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید؛

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان در میوه های سر به گرونسای اینک خفته در تابوت

                                         پست خاک می گوید

 

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز.

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

                        پادشاه فصلها، پاييز

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 20:4 توسط فریاد زیر آب |

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویائی

دخترك افسانه می‌خواند

نیمه شب در كنج تنهائی:

  

بیگمان روزی ز راهی دور

می‌رسد شهزاده‌ای مغرور

می‌خورد بر سنگفرش كوچه‌های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش

می‌درخشد شعله خورشید

 

بر فراز تاج زیبایش.

تار و پود جامه‌اش از زر

سینه‌اش پنهان بزیر رشته‌هائی از در و گوهر

می‌كشاند هر زمان همراه خود سوئی

باد...... پرهای كلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه موی سیاهش را

 

مردمان در گوش هم آهسته می‌گویند

«آه ... او با این غرور و شوكت و نیرو»

« در جهان یكتاست »

« بیگمان شهزاده‌ای والاست»

 

دختران سر می‌كشند از پشت روزن‌ها

گونه‌هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه‌ها لرزان و پر غوغا

در تپش از شوق یك پندار

« شاید او خواهان من باشد »

 

لیك گوئی دیدة شهزادة زیبا

دیدة مشتاق آنان را نمی‌بیند

او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمی‌چیند

 

همچنان آرام و بی تشویش

می‌رود شادان براه خویش

می‌خورد بر سنگفرش كوچه‌های شهر

ضربة سم ستور باد پیمایش

مقصد او ..... خانة دلدار زیبایش

 

مردمان از یكدیگر آهسته می‌پرسند

«كیست پس این دختر خوشبخت؟ »

 

ناگهان در خانه می‌پیچد صدای در

سوی در گویی زشادی می‌گشایم پر

اوست ... آری ... اوست

 

« آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤیائی

نیمه شب‌ها خواب می‌دیدم كه می‌آیی»

زیر لب چون كودكی آهسته می‌خندد

با نگاهی گرم و شوق‌آلود

بر نگاهم راه می‌بندد

«ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی

ای نگاهت باده‌ای در جام مینائی

آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لالة خوشرنگ صحرائی

ره، بسی دور است

لیك در پایان این ره... قصر پر نورست»

 

می‌نهم پا بر ركاب مركبش خاموش

می‌خزم در سایة آن سینه و آغوش

می‌شوم مدهوش

بازهم آرام و بی تشویش

 

می‌خورد بر سنگفرش كوچه‌های شهر

ضربة سم ستور باد پیمایش

می‌درخشد شعلة خورشید

بر فراز تاج زیبایش

 

می‌كشم همراه او زین شهر غمگین رخت

مردمان با دیدة حیران

زیر لب آهسته می‌گویند

« دختر خوشبخت!... »

« دختر خوشبخت!... »

« دختر خوشبخت!... »

--------------------------------------------------------------------

به پایان رسیدیم اما / نکردیم آغاز / فرو ریخت پرها / نکردیم پرواز / ببخشای / ای روشن عشق بر ما / ببخشای / ببخشای اگر صبح را / ما به مهمانی کوچه / دعوت نکردیم / ببخشای ما را / اگر روی پیراهن ما / نشان عبور سحر نیست ؟ / ببخشای ما را / اگر از حضور فلق / روی فرق صنوبر / خبر نیست (شفیعی کدکنی)

--------------------------------------------------------------------

تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست

ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 9:52 توسط فریاد زیر آب |

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم

همان يك لحظه اول

كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يكدگر ويرانه ميكردم .

 

عجب صبري خدا دارد!

 اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسنه، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره مستانه را اموش آندم

بر لب پيمانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون، مستانه ميكردم

  

عجب صبري خدا دارد!

 اگر من جاي او بودم

نه طاعت ميپذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها نيز كرده

پارع پاره در كف زاهد نمايان

سبحه صد دانه ميكردم

  

عجب صبري خدا دارد!

 اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را كو بكو

آواره و ديوانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد!

 اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم

بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي

تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي كردم

 

عجب صبري خدا دارد!

 اگر من جاي او بودم

كه ميديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش

بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد!

 اگر من جاي او بودم

 همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و، تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد!

عجب صبري خدا دارد!

--------------------------------------------------------------------

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خدا وندا...!

اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر به تن داري

براي لقمه ي ناني، غرورت را به زير پاي نامردان فرو ريزي

زمين و آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟

خدا وندا...!

اگر با مردم آميزي، شتابان در پي روزي، ز پيشاني عرق ريزي

شب آزرده و دل خسته، تهي دست و زبان بسته، به سوي خانه باز آيي

زمين آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟

خدا وندا...!

اگر در ظهر گرماگير تابستان، تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري

لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني

و اعصابت براي سکه اي اين سو و آن سو در روان باشد

و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

زمين و آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟

خداوندا
اگر روزی‌ بشر گردی‌

زحال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت،

از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است ...

 

خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را...!

تو خود سلطان تبعيضي

تو خود يک فتنه انگيزي

اگر در روز خلقت مست نمي کردي

يکي را همچون من بدبخت

يکي را بي دليل آقا نمي کردي

جهاني را چنين غوغا نمي کردي

دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

دگر آهم نمي گيرد

دگر اين سازها شادم نمي سازد

دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد

دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد

نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد

نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد.

اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد

براي نا مرادي هاي دل باشد

خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟

به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد

که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم

خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!

شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!

بگوييد تا بفهمم

چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد

چرا او اين چنين کور و کر و لال است

و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي

و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده مي گويم

خدا هرگز نمي باشد

من امشب ناله ني را خدا دانم

من امشب ساغر مي را خدا دانم

خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد

خداي من شراب خون رنگ مي باشد

مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد

خدا هيچ است.

خدا پوچ است.

خدا جسمي است بي معني

خدا يک لفظ شيرين است

خدا رويايي رنگين است

شب است و ماه ميرقصد

ستاره نقره مي پاشد

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد

من اما سرد و خاموشم!

من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم

اگر حق است زدم زير خدايي... !!!

عجب بي پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا...!

اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم

ولي نه؟!

چرا من روسيه باشم؟

چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

خداوندا...!

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي

تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند

ولي من با دو چشم خويشتن ديدم

كه نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را.

خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرمايد، تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی کرد، ولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد، برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام ميگيرد، نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد، قدم ها در بستر فحشا می لغزد

پس... قولت!

اگر مردانگي اين است

به نامردي نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم ...!

--------------------------------------------------------------------

در سراشیبی تقدیر نام مرا با نام تو تشنه کرده اند و رفتنت را بر دلم داغ نهاده اند دریغ از دریایی که در چشمهایت نشسته است بی آنکه بخواهد آیینه ها را آبی ببیند یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب که تکرار آبی ترین زلال ها در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت تو را تداعی می کند

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:49 توسط فریاد زیر آب |

 خدایا قصه ی عشق را برایم، باز و باز و باز بگو

      برایم از دلش، برایش از دلم،

               از دلی که در تپش ها گم شده و بی نهایت می زند...

       بر دلش از درد من الهام کن،

                                  کاش به دیدارم بیاید باز او...!

       قصه ی او را برای من بگو

                                 قصه ی من را برایش باز گو

من نگویم کاش و کاش و کاش وکاش ....

                      چون به دیدارم می آید باز او!...

--------------------------------------------------------------------

  تا بی کرانی های عشق او سفر خواهم کرد.

   چو در آغوش گرم و دلنواز خالقم، پـُر شدم از عشق ناب بهترین مخلوق او!

         آنچنان آید، بزرگ و با جلال!

                        تابکارد بر دلم از عشق نابش یک نهال!

   عاشقی من را مصمم کرده است...

   ولی با این حال کمی ترس آور است، و تسلط ناپذیر...

          تا توانم بنگرم در چشم الماس گونه اش!

               تا توان درک بوسه های بی وقفه ی احساس گونه اش!

   نمی دانم اینهمه شعر من است یا شعر او؟!  

                                             نمی دانم که نامم هست در احساس او؟ 

   من نمی دانم جواب این سوال و آن سوال، ولی می دانم که من یک عاشقم،

                               ولی می دانم که من یک عاشقم!...

--------------------------------------------------------------------

ما عاشق هم بودیم حسی که یه عادت نیست

از من که گذشت اما این رسم رفاقت نیست

اینکه منو از قلبت بی واهمه می گیری

اینکه منو می بازی دنبال کسی میری

وقتی همه ی دنیات تنهاییو غربت بود

وقتی همه جا با تو احساس یه وحشت بود 

کی با همه ی قلبش بغض شبتو واکرد؟

کی حال تورو فهمید؟کی باتو مدارا کرد؟

باشه برو حرفی نیست من از همه دلگیرم

حالا که دلت رفته دستاتو نمی گیرم

ما هردو برای هم هرثانیه کم بودیم

کی جز تو نمیدونه ما عاشق هم بودیم!

--------------------------------------------------------------------

چه لذتی دارد خوردن میوه ممنوعه ...

رهایی  ...

و فکر نکردن به هیچ فردایی.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 12:43 توسط فریاد زیر آب |

 

این عشق تو چرا کم نمی شــود

وین سینه خالی از غم نمی شود

دوای دردهـــای مـن تـــو بـوده ای

چــرا نـگاه تـــو مرهـــم نمی شود 
تـمـــــام دل مـــــرا ســــــروده ای

ســـرود تـــو تمـام هـم نمی شود
آوارگــــی خســته می کنـد مـرا

خستــگی دلیـل خوابم نمی شود
عشـــق تــو وابـستـه می کند مرا

و ایــــن طنــاب چــاهم نمی شود
کجاست خنده های مه گرفته ات

کـه ابـر، عـابر سرابـم نمی شود
کجاست دستهای تب گرفتــه ات

کــه رهنــمای راهــــم نمی شود
من از غریـب زادگــی دلـم گرفــت

چــــــرا تمــام، غربتـم نمی شود 
من از کـویر مانــدگی دلـم گرفــت

چــــــرا وقـــت رفتنـــم نمی شود

--------------------------------------------------------------------

دلي كه از بي كسي غمگين است،

هر كسي را مي تواند تحمل كند.

هيچ كس بد نيست.

دلي كه در بي اويي مانده است،

برق هر نگاهي جانش را مي خراشد.

لبخند ها زهر آگين،

دهان ها حفره هاي وقيح آزار دهنده ،تسليت ها خفقان آور،

لذت ها دروغ هايي فريبنده،

زيبايي ها حيله هاي اغفال‌،

افق ها حصار هاي عبوس زندان،

درختان، هر ك قامت دشنامي،

ابر ها هر پاره سايه ي نفريني،

مهتاب سرد و آفتاب رسوايي

و روز، برص گرفته ي وقيحي كه او را

بر سر كوچه و بازار بيگانگان مي گرداند.

و شب، گر آدم خواري كه در پناهگاه دردمندش

او را مي جويد تا فرو بلعد.

و طبيعت نه ديگر هيچستاني سرد و گنگ

كه دوزخي در گرفته از حريق و دريايي مواج از آتش هاي عذاب ...

كه هر چهره اي، نگاهي، طرح اندامي، طنيني، رنگي

در نگاه هاي او فرياد مي كشد كه او نيست!

--------------------------------------------------------------------

اول از همه برایت آرزو مى‌کنم

كه عاشق شوى، و اگر هستى،

کسى هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست،

تنهاییت کوتاه باشد، و پس از تنهاییت،

نفرت از کسى نیابى،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید
اما اگر پیش آمد،

بدانى چگونه به دور از ناامیدى زندگى کنى،

برایت همچنان آروز دارم دوستانى داشته باشى،
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخى نادوست و برخى دوستدار
که دست کم یکى در میانشان بى‌تردید مورد اعتمادت باشند.
و چون زندگى بدین گونه است،
برایت آروزمندم که

دشمن نیز داشته باشى نه کم و نه زیاد

درست به اندازه،
تا گاهى باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم یکى از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خود غره نشوى.

و نیز آروزمندم مفید فایده باشى،

نه خیلى بی‌خاصیت
تا در لحظات سخت،
وقتى دیگر چیزى باقى نمانده است،
همین مفید بودن کافى باشد

تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنین برایت آروزمندم صبور باشى،
نه با کسانى که اشتباهات کوچک مى‌کنند
چون این کار ساده‌اى است،
بلکه با کسانى که

اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذیر مى‌کنند
و با کاربرد درست صبوریت

براى دیگران نمونه شوى.

و امیدوارم اگر جوان هستى،
خیلى به تعجیل، رسیده نشوى
و اگر رسیده‌اى،

به جوان نمائى اصرار نورزى،
و اگر پیرى،

تسلیم ناامیدى نشوى
چرا که هر سنى

خوشى و ناخوشى خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم

سگى را نوازش کنى،

به پرنده‌اى دانه بدهى

و به آواز یک
سهره گوش کنى،

وقتى که آواى سحرگاهیش را سر مى‌دهد
چرا که به این طریق،

احساس زیبایى خواهى یافت

به رایگان

امیدوارم که

دانه‌اى هم بر خاک بفشانى
هر چند خرد بوده باشد
و با روییدنش همراه شوى،
تا دریابى

در یک درخت چقدر زندگى وجود دارد.

به علاوه امیدوارم

پول داشته باشى،

زیرا در عمل به آن نیازمندى
و سالى یکبار پولت را جلو رویت بگذار و بگویى:
«این مال من است»،
فقط براى این‌که:

روشن کنى کدامتان ارباب دیگرى است!

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 11:41 توسط فریاد زیر آب |

اي به داد من رسيده، تو روزاي خود شكستن
اي چراغ مهربوني، تو شباي وحشت من
اي تبلور حقيقت، توي لحظه هاي ترديد
تو منو از شب گرفتي، تو منو دادي به خورشيد
اگه باشي يا نباشي، براي من تكيه گاهي
براي من كه غريبم، تو رفيقي جون پناهي
ناجي عاطفه ي من، شعرم از تو جون گرفته
رگ خشك بودن من، از تن تو خون گرفته
اگه مديون تو باشم، اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره، كه منو دادي نشونم

وقتي شب، شب سفر بود، توي كوچه هاي وحشت
وقت هر سايه كسي بود، واسه بردنم به ظلمت
وقتي هر ثانيه ي شب، تپش هراس من بود
وقتي زخم خنجر دوست، بهترين لباس من بود
تو با دست مهربوني، به تنم مرهم كشيدي
برام از روشني گفتي، پرده ي شبو دريدي
ياور هميشه مؤمن، تو برو سفر سلامت

غم من نخور كه دوري، براي من شده عادت
اي طلوع اولين دوست، اي رفيق آخر من
به سلامت، سفرت خوش، اي يگانه ياور من
مقصدت هر جا كه باشه، هر جاي دنيا كه باشي
اونور مرز شقايق، پشت لحظه ها كه باشي
خاطرت باشه كه قلبت، سپر بلاي من بود
تنها دست تو رفيق، دست بي رياي من بود

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 22:17 توسط فریاد زیر آب |

بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران كه صحرا لاله گون است
بزن باران كه به چشمان ياران
جهان تاريك و دريا واژگون است

بزن باران كه به چشمان ياران
جهان تاريك و دريا واژگون است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران كه صحرا لاله گون است

بزن باران كه دين را دام كردند
شكار خلق و صيد خام كردند
بزن باران خدا بازيچه اي شد
كه با آن كسب ننگ و نام كردند

بزن باران به نام هرچه خوبيست
به زير آوار گاه پايكوبيست
مزار تشنه جويباران پر از سنگ
بزن باران كه وقت لاي روبيست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران كه صحرا لاله گون است

بزن باران و شادي بخش جان را
بباران شوق و شيرين كن زمان را
به بام غرقه در خون ديارم
به پا كن پرچم رنگين كمان را
بزن باران كه بيصبرند ياران
نمان خاموش! گريان شو! بباران!

بزن باران بشوي آلودگي را
ز دامان بلند روزگاران
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران كه صحرا لاله گون است

بزن باران كه دين را دام كردند
شكار خلق و صيد خام كردند
بزن باران خدا بازيچه اي شد
كه با آن كسب ننگ و نام كردند

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 11:2 توسط فریاد زیر آب |

عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي،
دوست داشتن پيوندي خودآگاه واز روي بصيرت روشن و زلال.

 

عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هرجا كه روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج ميگيرد.

 

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر ميگذارد،
دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميكند.

 

عشق طوفاني ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

 

عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني “فهميدن و انديشيدن “نيست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن رااززمين ميكند و باخود به قله ي بلند اشراق ميبرد.

 

عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند،
دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.

 

عشق يك فريب بزرگ و قوي است،
دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي، بي انتها و مطلق.

 

عشق در دريا غرق شدن است،
دوست داشتن در دريا شنا كردن.

 

عشق بينايي را ميگيرد،
دوست داشتن بينايي ميدهد.

 

عشق خشن است و شديد و ناپايدار،
دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار.

 

عشق همواره با شك آلوده است،
دوست داشتن سرا پا يقين است و شك ناپذير.

 

ازعشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر ميشويم،
از دوست داشتن هرچه بيشتر ،تشنه تر.

 

عشق نيرويي است در عاشق،كه او را به معشوق ميكشاند،
دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، كه دوست را به دوست مي برد.

 

عشق تملك معشوق است،
دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.

 

عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد وميخواهد كه همه ي دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند.

 

در عشق رقيب منفور است،
در دوست داشتن است كه: “هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند” كه حسد شاخصه ي عشق است.


عشق معشوق را طعمه ي خويش ميبيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور ميگردد

دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است و از جنس اين عالم نيست.”

دكتر علي شريعتي

 --------------------------------------------------------------------

یک عمر ز کودکی به استاد شدیم

یک عمر ز استادی خود شاد شدیم

افسوس ندانیم که ما را چه رسید

از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم

--------------------------------------------------------------------

هر که خوبی کرد زجرش میدهند

هر که زشتی کرد اجرش میدهند

باستان کاران تبانی کرده اند

عشق را هم باستانی کرده اند

هرچه انسانها طلایی تر شدند

عشق ها هم مومیایی تر شدند

اندک اندک عشق بازان کم شدند

نسلی از بیگانگان آدم شدند

--------------------------------------------------------------------

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
 صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
 می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
 هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
 بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
 نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
 خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
 بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
 خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
 وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
 کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
 خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
 چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
 خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
 خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
 خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
 که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
 خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
 تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:28 توسط فریاد زیر آب |

دنيا بيستون است اما فرهاد ندارد، و آن تيشه هزار سال است كه در شكاف كوه افتاده است ...!

مردم مي آيند و مي روند اما كسي سراغ آن تيشه را نمي گيرد

ديگر كسي نقشي بر اين سينه سخت و ستبر نمي زند …

دنيا بيستون است و روي هر ستونش ، عفريت فرهاد كش نشسته است!

هر روز پائين مي آيد و در گوشت نجوا مي كند كه شيرين دوستت ندارد …

و جهان تلخ مي شود

--------------------------------------------------------------------

من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم كه از من عاشقتر باشد و از من براي تو مهربانتر ...

من تو را به كسي هديه مي دهم كه صداي تو را از هزار فرسخ راه دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در هزار همهمه ي دنيا يكه و تنها بشناسد ...

من تو را سخاوتمندانه به كسي مي دهم كه راز آفتابگردان و تمام سخاوتهاي عاشقانه ي اين گل معصوم را بداند و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي كوچك، برايش يك خاطره ي مشترك باشد ...

او بايد از رنگين كمان چشمان توتشخيص بدهد كه امروز هواي دلت آفتابيست يا آن دلي كه من برايش مي ميرم، سرد و بارانيست ...

اي بهانه ي زنده

--------------------------------------------------------------------

دوست دارم بـروم سر بـه سرم نگـذاریـد

گـریـه ام را بـه حـساب سـفـرم نگـذاریـد

دوست دارم که بـه پـابـوسی باران بـروم

آسمـان گـفـتـه که پـا روی پـرم نگـذاریـد

این قَـدَر آینـه ها را بـه رُخ مـن نکـشـیـد

این قَـدَر داغ جنـون بـر جگـرم نگــذاریـد

چشـمی آبی تـر از آیـینه گــرفـتـارم کــرد

بس کنید، این همه دل، دوروبرم نگذارید

آخرین حرف من این است: زمینی نشوید

فـقـط از حـال زمیـن، بی خـبـرم نگـذاریـد

(ناصر حامدی)

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 2:7 توسط فریاد زیر آب |

Do u Remember??

When U Were 15 Yrs Old, I Said I Love U...
U Blushed... U Look Down and Smile

When U Were 20 Yrs Old, I Said I Love U...
U Put Ur Head On My Shoulder And Hold My Hand...
Afraid That I Might Disappear...

When U Were 25 Yrs Old, I Said I Love U...
U Prepare Breakfast And Serve It In Front Of Me
And Kiss My Forehead
And Said: "U Better Be Quick, Is's Gonna Be Late.."

When U Were 30 Yrs Old, I Said I Love U...
U Said: "If U Really Love Me, Please Come Back Early After Work..."

When U Were 40 Yrs Old, I Said I Love U...
U Were Cleaning The Dining Table And Said: "Ok Dear, But It's Time For
U To Help Our Child With His/Her Revision..."

When U Were 50 Yrs Old, I Said I Love U...
U Were Knitting And U Laugh At Me

When U Were 60 Yrs Old, I Said I Love U...
U Smile at Me

When U Were 70 Yrs Old. I Said I Love U...
We Sitting On The Rocking Chair With Our Glasses On...
I'M Reading Your Love Letter That U Sent To Me 50 Yrs Ago...
With Our Hand Crossing Together

When U Were 80 Yrs Old, U Said U Love Me!
I Didn't Say Anything But Cried...

That Day Must Be The Happiest Day Of My Life!
Because U Said U Love Me!!!

to tell someone how much you love,
how much you care.
Because when they’re gone,
no matter how loud you shout and cry,
they won’t hear you anymore

به خاطر می آوری؟؟؟

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم... صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم...

صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی.. پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی.. داره دیرت می شه.

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری. بعد از کارت زود بیا خونه

وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم، تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی ..

وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی

بهم نکاه کردی و خندیدی

وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی ...

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود ..

وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری ..

نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد

اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید

 --------------------------------------------------------------------

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان كرده بید وحشی باران
یا نه دریایی‌ست گویی واژگونه بر فراز شهر،
شهر سوگواران
هر زمانی كه فرو می‌بارد از حد بیش
ریشه در من می‌دواند پرسشی پیگیر با تشویش
رنگ این شب‌های وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران
چشم‌ها و چشمه‌ها خشكند، روشنی‌ها محو
در تاریكی دلتنگ، همچنان‌كه نام‌ها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران ای امید جان بیداران
بر پلیدی‌ها كه ما عمری‌ست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟

فریدون مشیری

--------------------------------------------------------------------

زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.


اگر زندگی خدا نیست پس چرا فقط خدا هست؟!

اگر زندگی شعر نیست پس چرا هوهوی بادش یاهوی رند خرابات است؟!

اگر زندگی مهر نیست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!

اگر زندگی عشق نیست پس چرا ستاره ها باز چشمك می زنند؟!

اگر زندگی بوسه نیست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!

اگر زندگی آغوش نیست پس چرا نسیم در تن برگ این گونه می پیچد؟!

اگر زندگی آهنگ نیست پس چرا صدای جغد و كلاغش نوای پائیز و خرابه دارد؟!

اگر زندگی شور نیست پس چرا شبهایش اینقدر پر درد و حال است؟!

اگر زندگی سوز نیست پس چرا شمع باید بسوز و بسازد و بگرید و بخندد؟!

اگر زندگی ناز نیست پس چرا مَهْوشانی كه هَوی مهتابند اینقدر كرشمه دارند؟!

اگر زندگی ساز نیست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب می نوازند؟!

اگر زندگی بهار نیست پس چرا صدای پرندگان را در برگ ریز خزان هم می شود شنید؟!

اگر زندگی آبی نیست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دریا و آسمان دارد؟!

اگر زندگی ساده نیست پس چرا همه در خواب اینقدر بی نقشند؟!

اگر زندگی رقص نیست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را می رقصند؟!

اگر زندگی صبح نیست پس چرا هر طلوع زندگی آغاز می شود؟!

اگر زندگی چشم نیست پس چرا نور اینقدر می رقصد؟!

اگر زندگی كام نیست پس چرا عسل اینقدر شیرین است؟!

اگر زندگی حال نیست پس چرا غروب اصلا خواستنی نیست؟!

اگر زندگی رود نیست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!

اگر زندگی جوی نیست پس چرا زمزمه اش اینقدر شنیدنی است؟!

اگر زندگی گل نیست پس چرا اشكِ گل، آئین عزا است؟!

اگر زندگی رنگ نیست پس چرا خاكستری، تنها، رنگ خاكستر است؟!

اگر زندگی مست نیست پس چرا اینقدر پاسبان بر هر كوی و برزن است؟!

اگر زندگی اشك نیست پس چرا آسمان كه می گرید زمین می خندد؟!

اگر زندگی صفا نیست پس چرا بی صفا زندگی نیست؟!

اگر زندگی لرز نیست پس چرا اینقدر ماه در بركه می لرزد؟!

اگر زندگی خوب نیست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!

اگر زندگی زنده نیست پس چرا بوته رز همیشه گل می كند؟!

اگر زندگی صاف نیست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!

اگر زندگی شراب نیست پس چرا این همه مست، زنده اند؟!

اگر زندگی خواب نیست پس چرا مرگ، مردمان را بیدار می كند؟!

اگر زندگی نوش نیست پس چرا نیش اینقدر سوز دارد؟!

اگر زندگی شاد نیست پس چرا حیوان نمی خندد؟!

اگر زندگی گنج نیست پس چرا مردن اینقدر سخت است؟!

اگر زندگی نیایش نیست پس چرا بی نیایش كسی زنده نیست؟!

اگر زندگی جاده نیست پس چرا مرده ها در حاشیه دفنند؟!

اگر زندگی ماه نیست پس چرا بی ماه، ماه و سالی نیست؟!

اگر زندگی روز نیست پس چرا هر روز زندگی نو می شود؟!

اگر زندگی وفا نیست پس چرا هیچ كس بی وفا شِكَّرین نیست؟!

اگر زندگی سخا نیست پس چرا آسمان كه می بارد زمین می روید؟!

اگر زندگی لطیف نیست پس چرا خار، سبز و خشكش یكی است؟!

اگر زندگی دل آویز نیست پس چرا دل، به غیر او آویز نیست؟!

اگر زندگی طروات نیست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار می نهند؟!

اگر زندگی زیبا نیست پس چرا مرده ها اینقدر زشتند؟!

اگر زندگی لبخند نیست پس چرا به وقت مرگ لبخند نیست؟!

اگر زندگی نور نیست پس چرا شبهای سیاهش انگار زندگی نیست؟!

اگر زندگی جور نیست پس چرا "هر روز دریغ از دیروز" دروغ نیست؟!

اگر زندگی زندگی نیست پس چرا هیچ چیز در توصیف زندگی بهتر از زندگی نیست؟!

 

آری، زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و نور و جور و در آخر زندگی زندگی است.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:54 توسط فریاد زیر آب |

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

چه بی تابانه تو را طلب می کنم

بر پشت ِ سمندی

گویی

نو زین

که قرارش نیست

و فاصله

تجربه یی بیهوده است

بوی پیرهنت

این جا

و اکنون ـ

کوه ها در فاصله

سردند

دست

در کوچه و بستر

حضور مانوس ِ دست تو را می جوید

و به راه اندیشیدن

یأس را

رج می زند

بی نجوای ِ انگشتانت

فقط
و جهان از هر سلامی خالی است

--------------------------------------------------------------------

سالها پیش که کودک بودم سر هر کوچه کسی بود که چینی را بند میزد با عشق، و من آن روز به خود می گفتم آخه این هم شد کار؟ ولی امروز که دیگر اثری از او نیست نقش یک دل که روی چینی است ترکی دارد و من در به در، کوی به کوی در پی بند زنی می گردم

--------------------------------------------------------------------

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل میخندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

--------------------------------------------------------------------

چه كسي تاكنون دانسته است كه بزرگ كدام است و كوچك كدام؟ چه كس در جُستن بزرگي خوش بخت بوده است؟ تنها يك ديوانه: بخت يار ديوانگان است!                                                                                                               نيچه

--------------------------------------------------------------------

شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟ خيلي سخته آدم كسي رو نداشته باشه...

دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه...

نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ...

نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...

تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ...

اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...

خيري از اسمون هم نديده

مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟!

بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...

 خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله...

 خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!

خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده ...

 خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا ...

 پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 10:3 توسط فریاد زیر آب |

به تماشا مي نشينند. اين بهار و اين جلوه الهي را صميمانه تهنيت گفته برايتان آرزوي موفقيت دارم. و باز به رسم مهرباني طبيعت هزاران گل ياس تقديم به نگاه پاكتان و دستان پر از مهر و تلاش گرتان كه همچون چشمه اي زلال از ميان سنگ هاي سخت ره مي جويد و به سوي آينده ميرود. دستانتان پر محبت، دلتان مملو ار عيار دوستي وذخيره تلاشتان بي انتها

حلول سال نو و فرارسيدن عيد نوروز را خدمت يكايك دوستان عزيزم تبريك عرض مينمايم و اميدوارم سال جديد سالي سرشار از سلامتي و شادي و موفقيت براي يكايك شما عزيزان بوده و هميشه در سال جديد سفره هايتان پر نعمت، تنتان سالم، دلتان شاد و لبتان خندان باشد

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 18:47 توسط فریاد زیر آب |

خداوندا

دستانم خالي اند 

و دلم غرق در آرزو ها

يا دستانم را توانا كن

يا دلم را از آرزو هاي دست نيافتني

خالي كن

--------------------------------------------------------------------

خیلی چیزها هست که نمی بینم!

 خیلی چیزها هست که درست نمی فهمم!

 خیلی چیزها هست که حقیقتش با اونچه که درک می کنم، فرق داره!

 گاهی پله هایی که می بینم چاله ست

 گاهی چاله هایی که می بینم، پله ست!

 می خورم زمین، دردم میاد.

 حقمه زمین بخورم

 حق دارم اشتباه کنم

 اما حق ندارم چشممو رو اشتباهاتم ببندم

 پس درد می کشم و بلند میشم

 چون من یه مسافرم

 من باید برم.....

--------------------------------------------------------------------

تو مال منی

خودم کشفت کرده ام

تو بامن می خندی

با من گریه می کنی

درددلت را به من می گویی

دیوانه!

دلت برای من تنگ می شود

ضربان قلبت با من بالا می رود

با سکوتم، با صدایم

با حضورم، با غیبتم

تو مال منی

این بلاها را خودم سرت آوردم

به من می گویی دوستت دارم

و دوست داری

آن را از زبان من

فقط  من بشنوی

برای که می توانی مثل بچه ها خودت را لوس کنی

نازت را بخرد

و به تو دست نزند؟

چه کسی با یک کلمه

با یک نگاه

دلت را می ریزد؟

بعد خودش جمع می کند و سرجایش می گذارد؟

چه کسی احساست را تر و خشک می کند؟

اشکت را در می آورد

بعد پاک می کند؟

چه کسی پیش از آنکه حرفت را شروع کنی

تا ته آن را نفس می کشد؟

دیوانه !!!

من زحمتت را کشیده ام تا تو بفهمی هنوز می توانی

شیطنت کنی، انتظار بکشی، تپش قلب بگیری

عاشق شوی

....

چه کسی قلب مرا آب و جارو می کند، دانه می پاشد

تا کلمات مثل کبوتر

از سرو کول من بالا بروند؟

چه کسی همان بلاهایی که من سرتو آوردم

سر من آورده؟

من مال توام

دیوانه!

زحمتم را کشیده ای

کشفم کرده ای ....

نترس

چند سوال می پرسم و میروم .....

یک: چند سال پیرت کرده اند؟

دو: چند سال جوانت کرده ام؟

سه : از دلت بپرس مال کیست؟

چهار: اگرجای خدا بودی با ما چه می کردی؟

پنج: کجا برویم؟

دستت را به من بده ..............

                                                              دکتر افشین یداللهی  

--------------------------------------------------------------------

سبکبال تر از آن بودم

که پرواز را فراموش کنم

تنها

به ضرب بوسه تو

آرام گرفتم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 22:17 توسط فریاد زیر آب |

از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و  بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز.
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید

مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن

فرقى نمی كند گودال آب كوچكى باشى یا دریاى بیكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

نلسون ماندلا

--------------------------------------------------------------------

قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون (Arthur Ashe) آرتور اشی به خاطر خون آلوده ای كه درجریان یك عمل جراحی درسال ۱۹۸۳دریافت كرد به بیماری ایدز مبتلا شد

ودربسترمرگ افتاد او ازسراسر دنیا نامه هائی از طرفدارانش دریافت كرد.

یكی از طرفدارانش نوشته بود:  

چراخدا تورا برای چنین بیماری دردناكی انتخاب كرد؟

آرتور در پاسخش نوشت

دردنیا  ۵۰ میلیون كودك بازی تنیس را آغاز می كنند

 ۵ میلیون یاد می گیرند كه چگونه تنیس بازی كنند

۵۰۰ هزارنفر تنیس رادرسطح حرفه ای یادمی گیرند

۵۰ هزارنفر پابه مسابقات ‏می گذارند

۵ هزارنفر سرشناس می شوند

۵۰ نفربه مسابقات ویمبلدون راه پیدامی كنند

۴ نفربه نیمه نهائی می رسند و دونفر به فینال

و آن هنگام كه جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم

هرگز نگفتم خدایا چرا من؟

و امروز هم كه ازاین بیماری رنج می كشم هرگز نمی توانم بگویم خدایا چرا من؟

 --------------------------------------------------------------------

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد

من نه عاشق هستم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمد

--------------------------------------------------------------------

ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شماست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
 
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد را ه
 
از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست 

ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است 

پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است

آنکه با تو میزند صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:6 توسط فریاد زیر آب |

یه روزی، یه جائی، یه جوری، یه کسی، یه چیزی، صبر داشته باش، صبر داشته باش.

خدایا پروردگارا، ای رحمان رحیم و ای بخشنده مهربان، سالی نو بهاری نو و روزگاری تازه در راه است با یاد تو، با نام تو و با عشق تو آغازش می کنیم.

پرودگارا، خداوندا تو را قسم میدهم به هفت آسمانت، پاکی و معصومیت کبوترانت، به شقایقهای دشتهای بیکرانت، تو را قسم میدهم به ستاره های کهکشانت، به دریاهای جاودان و به آبهای جاری و روانت، تو را قسم می دهم به برگهای پریشان حال خزانت، که قلبمان مشکن، اشکمان مریز و آباد کن دلهایمان، غرق نعمت کن روزگارمان، با عزت کن ناممان، دلپذیر کن کاممان و قرین صحت کن جانمان، خدایا پروردگارا تو را قسم میدهم به پرستوهای غربت کشیده، به عظمت غروب، به سادگی سحر و به آرمش سپیده، به پاکی لبخندهای کودکانه و به عزت و عصمت عشقهای جاودانه ، که قلبمان را مجذوب محبت، زبانمان مست مروت و وجدانمان را برقرار عدالت گردان. پروردگارا پنجره دل بگشا به سوی بیماران، گرفتاران، به سوی سرهای بی سامان، به سوی دلهای چشم انتظار و عاشقان بی صبر و قرار که چشم انتظارند، چشم انتظار شفای تو، وفای تو، عطای تو و رضای تو. پروردگارا پنجره دل بگشای به سوی دلهای دردمند که دلی دردمند دارم و سری سرگردان و فکری نگران و گمشده ای در غبار روزگار و روحی بی صبر و قرار و دلی چشم انتظار.

--------------------------------------------------------------------

خدایا شاهد تنهاییم باش          ببین غم ها و تنها ناجی ام باش

پر پرواز من دیریست بسته          تو بگشا و در آزادی ام باش

چراغ کلبه ام کم سو و تار است          به نور خود چراغ هستی ام باش

اسیر موج های تند خشمم          تو آرام دل دریایی ام باش

دل صادق خریداری ندارد          تو خواهان صفای ذاتی ام باش

در این آشفته بازار محبت          تو تنها شاهد ارزانی ام باش

--------------------------------------------------------------------

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای این که لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی هنوزم دوستش داری ...

چقدر سخته سرتو باز به دیواری تکیه بدی که زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده ...

چقدر سخته تو خیالت باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بهش بگی ...

چقدر خته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه تو خیس کنه، اما مجبور باشی که بخندی، تا نفهمه که هنوزم دوستش داری ...

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ یک دیگه ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی، اونوقت زیر لب بگی :

گل من، باغچه ی نو مبارک !

--------------------------------------------------------------------

هنوز سلامم به پایان نرسیده بود
که کلامت را
با خداحافظی را شروع کردی
بیچاره سلامم گل نکرده بود
که بر لبان ترم خشکید
یا من خیلی در خیال خام عشقت اسیرم
یا تو خیلی کم به واقعیت عشق پی برده ای
نمی توان نام این با هم بودن را عشق گذاشت
با هم بودن عشق نمی آورد
عشق با هم بودن می آورد
ولی تو از آغاز هم با من نبودی
در خیالم بودی ، در فکرم بودی ، در خوابم بودی
اما با دلم نبودی
بار ها با خودم گفتم این بار باید بگویم
باید وقتی هستی بگویم که چرا نیستی
باید بگویم که زندگی در خیالات سالهاست که مرا کشته
می خواهم حست کنم
مثل برگها که نوازش نسیم را تا عمق جانشان می پذیرند
تو هم مثل نسیم بودی
بودی و دیده نمی شدی
ولی نوازشت را هم ندیدیم
یادم می آید وقتی گفتم می خواهم ستاره ام شوی
قول دادی که همیشه نورم باشی
که من از تاریکی می ترسم
این را به تو گفتم
خندیدی ولی قول دادی
قول دادی روشنم کنی
هنوز علت خنده ات را نمی دانم
اینجا ،خیلی ها از تاریکی می ترسند
این که عجیب نیست
ولی حالا که دفتر خاطراتم را مرور می کنم
شب نوشته ای ندارم
یادت هست
قول دادم که فقط وقتی خاطره ای در دفتر خاطراتم بنویسم
که تو هم باشی
ولی تویی که می گفتی ستاره ام می شوی
شب ها تنهایم گذاشتی
روزها بودی ولی
خورشید هم بود
شب می خواستمت که نوری نبود
که همان قصه ی تاریخی خنده دار ترس از تاریکی ، شبها جانم را می گرفت
وگرنه روز ها خیال بودنت خامم می کرد
ولی نه !
انگار هیچ وقت نباید به ماندن عادت کنیم
همیشه در حال رفتنیم
کجا نمی دانم
ولی باید برویم
ولی مانده ام که میان این همه رفتن
چرا غم همیشه می ماند؟
حالا که سلامم را جوانمرگ کردی
به وداعم امان بده .
خداحافظ هم داستانی دارد
هیچ کس که نمی ماند
حالا خدا حافظ چه کسی است
خدا می داند ؟؟

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:18 توسط فریاد زیر آب |

براي شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است. وگرنه هر ماهی مرده اي هم مي تواند از طرف موافق جريان آب حرکت کند (شریعتی)

--------------------------------------------------------------------

د: داشتن تو براي لحظه اي به تمام عمر بي کسي ام مي ارزد

و: وابسته تپش هاي قلبت هستم که به روح ساکن من حيات مي بخشد

س: سرسپرده  برق نگاه توام لحظه اي که مرا به آغوش گرمت مهمان مي کني

ت: تک ستاره شب هاي بي فانوسم شدي زماني که از خدا تکه اي نور طلب کردم

ت: تپش هاي قلبم در گرو حضور توست که در رگهاي زندگيم جاري ست

د: دوري از تو درد آورترين مجازات دنياست

ا: آرامش تک تک لحظات زندگي ام به لبخند زيباي تو وابسته ست

ر: روشني بخش زندگي و رنگ آميزي زيبا براي روياهاي من هستي

م: معني دوست داشتن يعني اين ......................

--------------------------------------------------------------------

نذار باور کنم تنهاي تنهام

نمي خوام با کسي غير از تو باشم

مي خوام از خوابي که لحظه اش يه ساله

براي ديدن روي تو پاشم

اگه تو باشي و دنيا نباشه

ميشه با تو همه دنيا رو حس کرد

همه دنيا بيان و تو نباشي

دلم دق ميکنه با اين همه درد

تموم زندگيمو زيرو رو کن

که بي تو دلخوشي هامم گناهه

خودت باش و منو ديوانگي هام

فقط با تو دل من رو به راهه

بذار باور کنم اينو که با عشق

حقيقت ميشه تو افسانه باشه

ميشه افسانه ها رو زندگي کرد

اگه حق با منه ديوونه باشه

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 16:20 توسط فریاد زیر آب |

زمين ابري

           هوا ابري

                   غزل ابري

                           دلم ابري

خدايم را صدا کردم                  

              ندا آمد ...

                      خدا ابري

--------------------------------------------------------------------

حيران نشسته ماه به تنها نشستنم

وين قطره قطره اشک به مژگان شکستنم

ديوانگي نباشد اگر، شور عاشقيست

شب تا سحر نگاه به مهتاب بستنم

از اين دريچه راه به سوي تو ميبرم

--------------------------------------------------------------------

چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبائي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن. دکتر علي شريعتي

 --------------------------------------------------------------------

زندگي يک آرزوي دور نيست؛ زندگي يک جست و جوي کور نيست زيستن در پيله پروانه چيست؟ زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست گوش کن! دريا صدايت ميزند؛ هرچه ناپيدا صدايت ميزند جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز ميخواند تو را زير باران آتشي در جان توست؛ قمري تنها پي دستان توست پيله پروانه از دنيا جداست؛ زندگي يک مقصد بي انتهاست هيچ جايي انتهاي راه نيست؛ اين تمامش ماجراي زندگيست.

 --------------------------------------------------------------------

عشق گناه است، من گناهکار، تو بی گناه و دعا می کنم زمانی که تو نیز مرتکب گناه شدی، در بر تو انسان بی گناهی باشد.

 --------------------------------------------------------------------

ماه را هدف قرا ر بده تا اگر هم به خطا رفتي جايي ميان ستارگان سردر آوري

 --------------------------------------------------------------------

امواج زندگي حتي اگه تو را به ته دريا ميبرد با آغوش باز پذيرا باش آن ماهي که هميشه بر سطح آب ميبيني مرده است

 --------------------------------------------------------------------

گذشت زمان بر آن ها كه منتظر می مانند بسیار كند، بر آن ها كه می هراسند بسیار تند، بر آن ها كه زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی، و بر آن ها كه به سرخوشی می گذرانند بسیار كوتاه است. اما، برآن ها كه عشق می ورزند، زمان را آغاز و پایانی نیست.  ویلیام شكسپیر

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 15:54 توسط فریاد زیر آب |

تو که در باور مهتابي عشق، رنگ دريا داري ... فکر امروزت باش به کجا مي نگري ؟؟؟ زندگي ثانيه ايست، وسعت ثانيه را مي فهمي؟ مي شود مثل نسيم بال در بال پرستو بوسه بر قلب شقايق بزنيم ...... هيچ کس تنها نيست ......... ما خدا را داريم

--------------------------------------------------------------------

بازم ببار ای آسمون شاید منم گریه کنم بغض سکوتو بشکنم اشکمو به تو هدیه کنم نگاه نکن که ساکتم دلم اسیره سایه هاست نگاه خستمو ببین که لبریز از گلایه هاست کویر خشک گونه ام اشکی به روی خود ندید لبانم ز خنده دور شدن هیشکی کلامی نشنید یه عمره غم تو دلمه نشسته بیرون نمیره لبای بی خنده ی من تو حسرت و غم می میره رفت و منو تنها گذاشت تو میگی بر می گرده اون.؟ روز و شبا یه عمریه منو به بازی میگیرن ستاره های نقره ای تو دست ابرا اسیرن ای آسمون تو هم ببار شاید یه کم سبک بشی نگاه به بغض من نکن نگو به زودی اسیر میشی دیگه گذشت از من و دل" شکوفه ها

--------------------------------------------------------------------

چیزی دارد نزدیک میشود. امشب کدام گام گجسته بدینجا پرسه میزند، تا سوگواری مرا برای عشق حقیقی ام، مخالفت ورزد؟ هان! مشعلی دارد؟ ای شب، مرا در خود نهان کن!

--------------------------------------------------------------------

نوشتم درد و بعدش چند نقطه و آهی سرد و بعدش چند نقطه برای آخرین بار آمد آن روز گلی آورد و بعدش چند نقطه دلم لرزید وقت رفتن او چو برگی زرد و بعدش چند نقطه به او گفتم کجا؟ حالا که زود است نرو - برگرد - بعدش چند نقطه و وقتی دور شد یک لحظه برگشت نگاهی کرد و بعدش .....

--------------------------------------------------------------------

در ذهن نیافرینمت می میرم

از شاخه اگر نچینمت می میرم

ای عادت چشم های بی حوصله ام

یک روز اگر نبینمت می میرم.

--------------------------------------------------------------------

اینجا آسمان ابریست آنجا را نمی دانم اینجا شده پاییز آنجا را نمی دانم اینجا فقط رنگ است آنجا را نمی دانم اینجا دلی تنگ است آنجا را نمی دانم

--------------------------------------------------------------------

صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني ومحبت بي دريغت را نثارم کني

--------------------------------------------------------------------

خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد

--------------------------------------------------------------------

گرتواين دنيا کسي هست که با ديدنش رنگ رخسارت عوض ميشه و قلبت ابروتو به تاراج مي بره. مهم اين نيست که اون مال تو باشه، مهم اينه که باشه. نفس بکشه، زندگي کنه و از زندگيش لذت ببره

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 16:10 توسط فریاد زیر آب |

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی